تبليغاتX
ادبیات متوسطه


يكي بود ، يكي نبود. غير از خدا هيچكس نبود. هرچه رفتيم راه بود ، هر چه كنديم ، چاه بود...

قصه ي ما قصه ي فرهنگ مردم است . فرهنگ مجموعه اي پيچيده است كه شامل دانستني ها ، اعتقادات ، باورها ، اخلاقيات ، هنرها ، قوانين ، عرف ، عادات و هر گونه توانايي هايي است كه انسان به عنوان عضوي از جامعه به دست مي آورد.

مسائل فرهنگي زاييده ي طبيعت مسلط بر انسان و كيفيات مادي و معنوي مشترك ميان همه ي جوامع انساني است كه نزد همه ي اقوام بشري هر چند با اختلاف هاي خاص هر محل عموميت دارد ، فرهنگ مردم از پيچ و خم هاي پيش از تاريخ و گستره ي تاريخ گذشته ، و برخي عناصر آن از قومي به قوم ديگر رسيده است و تأثير خود را بر گوشه گوشه ي حيات بشري گذاشته  تا به امروز رسيده است .

فرهنگ مردم شامل عناصري چون ادبيات عامه و مردم شناسي فرهنگي است. سرزمين ايران با داشتن اقوام مختلف و تاريخي قديمي داراي فرهنگي غني از باورهاي عاميانه است كه قدمت آن همپاي سرگذشت آن است . يكي از شاخه هاي فرهنگ ميان ادبيات عاميانه است كه در فرهنگ مردم پيش از دوران نوشتار وجود داشته و از نسلي به نسل ديگر رسيده است . بنابراين ، ادبيات عاميانه بيشتر به روايت هاي شفاهي تعلق دارد و در جوامع مختلف از نسلي به نسل ديگر منتقل مي شود ، چون فرهنگ عامه متعلق به مردم عامه است . از اين رو ادبيات عامه هم پيوندي با واقعيت هاي زندگي مادي مردم دارد. اين ادبيات در واقع بازتاب زندگي اجتماعي و فرهنگي مردم ، شيوه ي كار و توليد آنها و نشان دهنده ي رفتار و منش و انديشه و احساس و مذهب و اخلاق و اعتقادات هر جامعه است كه برخي هنوز هم صورت مكتوب نيافته و ثبت و ضبط نشده است (1) دست مايه ي بسياري از آثار ماندني در عرصه ي فرهنگ و ادب هر سرزميني ادب شفاهي و عاميانه ي آن سرزمين است.

بسياري از بزرگترين شاهكارهاي ادبي ما بر فرهنگ شفاهي استوار هستند . بهترين نمونه شاهنامه فردوسي است كه گرچه اين بزرگ مرد از خداي نامك ها بهره گرفت بيشترين سرچشمه ي او براي نوشتن اين اثر بزرگ شفاهي بود . به همين جهت مي توان گفت كه بر پايه ي فرهنگ شفاهي بود كه فردوسي توانست اثر اسطوره اي خود را به وجود آورد كه مي توان گفت شناسنامه ي هويت ايرانيان است.

در ميدان هاي ديگري فراي اسطوره كه بر فرهنگ شفاهي استوار هستند مي توان از دو ميدان نام برد كه در آن ها نيز شاهكارهاي جاوداني آفريده شده اند . يكي از اين ميدان ها ادبيات عاشقانه است كه مي توان از شاهكارهاي نظامي گنجوي ياد كرد و ميدان ديگر همانا ميدان ادبيات عارفانه است كه درآن نيز با بهره گيري از داستان سرايي يا قصه هاي شفاهي ، شاعران تلاش كرده اند تا به بيان ديدگاه هاي عرفاني بپردازند . نمونه ي برجسته ي اين ميدان نيز مثنوي مولوي مي باشد. (2)

شناخت ادبيات عاميانه و فولكلوريك ، راهي است براي ورود به دنياي واقعي زندگي مردم با توجه به ويژگي هاي اجتماعي ، اقتصادي ، سياسي و ... كه بر غناي ادبيات مكتوب يك جامعه مي افزايد تا آنجا كه مي گويند ، تاريخ ادبيات ، بدون تدوين و تنظيم ادبيات عامه يا فولكلوريك ، بي معنا است و براين اساس ، روشنفكران و اهل قلم ، مسئوليت سنگيني در معرفي و شناساندن ادبيات قومي خود دارند و لازم است با يك برنامه مداوم و منظم اين نوع از ادبيات شفاهي را به مردم بشناسانند زيرا در هر گوشه ي ناپيداي اين گنجينه ي غني ، حقيقتي تاريخي و اجتماعي نهفته است.

پانويس :

1)دكترحسن ذوالفقاري ، غلامرضا عمراني و فريده كريمي راد ، زبان و ادبيات فارسي انتشارات چشمه 1378

2)دكتر عبدالحميد پاپ زن ـ پرفسور فريبرز همزه اي ، سرآغازي برپژوهش هاي دانش بومي و فرهنگ شفاهي غرب ايران ـ انتشارات دانشگاه رازي ـ 1385

ــــــــــ علی سهامی* *مدرس ادبيات دانشگاه آزاد واحد كرمانشاه

+ نوشته شده توسط یزدانی در شنبه بیست و هشتم مهر 1386 و ساعت 21:23 |

ما همچنان در اول وصف تو مانده ايم

 

احسان و سپاس خاص خداوند عزيز و بزرگ[1] است كه فرمانبرداري و عبادت او سبب نزديكي و تقرب به اوست[2] و در سپاس و شكرگزاري او افزوني نعمت و بخشش[3] . هر دمي كه كشيده مي شود، ياري رساننده زندگي است و هر بازدمي ، شادي بخش وجود . پس در هر يك نفس دو نعمت وجود دارد و براي هر نعمتي شكري لازم و واجب است.

بيت:از دست و زبا ن چه كسي بر مي ايد كه شكر خدا را آن گونه كه شايسته است به عهده گيرد و ان را به تمامي انجام دهد؟ (هيچ كس نمي تواند شكر نعمت هاي او را به جا اورد)

آيه[4]:اي خاندان داوود سپاس بگزاريد و عده ي كمي از بندگان من سپاسگزارند.

بيت:بندگان همان بهتر است كه به خاطر كوتاهي و گناه به پيشگاه خداوند عذر و ناتواني خويش را عرضه كنند

بيت:وگرنه طاعت و عبادت شايسته ي پروردگاري او را هيچ كس از عهده بر نمي آيد.

بارش رحم و عطوفت بي محا سبه ي او به همه رسيده و سفره ي نعمت و بخشش بي مضايقه ي او همه جا گسترده شده است.آبروي بندگان را به سبب گناه نهي فرموده نمي برد و روزي و رزق مقرر آنها را به سبب گناه زشت و ناپسند قطع نمي كند.

به فرش گستر باد مشرق[5] گفته تا فرش زمرد رنگ سبزه و چمن را پهن كند و به دايه ابر بهاري فرمان داده تا دختران گياه را در گهواره ي زمين پرورش دهد. بر تن درختان جامه سبز رنگ از برگ[6] را به منزله ي جامه ي نوروزي پوشانده و بر سر كودكان شاخ به واسطه ي فرارسيدن فصل بهار كلاه از شكوفه قرار داده است. افشره ي درخت انگور بي مقدار به واسطه ي قدرت او به عسل برگزيده [7]تبديل شده و تخم خرمايي به واسطه ي پرورش او نخلي بلند و تناور[8] گشته است.

بيت: ابر و باد و ماه و خورشيد در ميان هستند تا تو روزي به دست آوري و با بي خبري از آن بهره نبري[9]

همه ي پديده ها حيران و مطيع تواند (همه به تسخير و رام تو شده اند تا تو روزي به دست آوري) انصاف نيست كه تو به نوبه ي خود از خدا اطاعت نكني

آمده است در حديثي از سرور موجودات و مايه ي فخر باشندگان و مايه ي بخشايش بر جهانيان[10] و برگزيده از افرا بشر و مايه ي تمامي و كمال دور زمان رسالت محمد مصطفي  - درود و تحيت خدا بر او خاندانش باد-

بيت عربي : اوست شفاعت كننده ، فرمانروا ،پيامبر خدا، راد و بزرگوار ، صاحب جمال ، خوش اندام ، با بوي خوش و به مُهر پيامبري نشان كرده

بيت عربي : به واسطه ي كمال خود به بلند پايگي رسيد و به نور جمال خود تاريكي را برطرف كرد همه ي خوي ها و خصلت هاي او نيكوست بر او و خاندانش درود فرستيد[11]

بيت فارسي :ديوار امت تو غمي از ويراني ندارد چرا كه پشتيبان و قيمي چون تو دارد كسي كه نوح كشتي بانش باشد چه ترسي از موج دريا دارد؟

حديث: هر گاه يكي از بندگان گناهكار درمانده و آشفته حال دست توبه به اميد پذيرفتن به پيشگاه خداوند بزرگ و بلند مرتبه[12] بلند كند خداوند بلند قدر به او توجه نمي كند؛ بنده باز از درگاه خداوند تمنا كند؛ خداوند باز از او رو برمي گرداند ؛ بنده بار ديگر خداوند را با عجز و خواري مي خواند و از او حاجت مي طلبد؛ خداوند پاك و منزه اين بار مي فرمايد:« اي فرشتگان من از بنده ي خود شرم دارم و او جز من پناهي ندارد پس او را بيامرزيدم». به دعوتش پاسخ گفتم و آرزويش برآورده كردم چرا كه از دعا و زاري بسيار بندگان شرم مي كنم.

بيت: بخشش و بزرگواري خداوند را ببين كه چه شگفت آور است ؛ در حالي كه بنده گناه كرده است او شرمنده است

گوشه نشينان كعبه ي بزرگي و عظمت او به كوتاهي در عبادت اين گونه اعتراف مي كنند كه «تو را چنان كه شايسته است پرستش نكرديم » و ستايندگان زيور جمال او به سرگشتگي نسبت داده شده اندچر اكه مي گويند : « تو را چنان كه سزاوار شناسايي تو ست نشناخته ايم» .

بيت: اگر كسي چند و چون او را از من بپرسد مي گويم عاشق از معشوق بي نشان و برتر از چگونگي چه مي توند بگويد؟

عاشقان در راه معشوق از هستي خود گذشته اند گويي كشته شده اند همچنان كه از كشتگان سخي شنيده نمي شود عاشقان نيز نمي توانند در وصف معشوق دم بزنند[13]

يكي از آگاه دلان (عارفان) سر به گريبان مراقبت[14]فرو برده و در درياي مكاشفه[15] غوطه ور شده بود؛ وقتي از از آن سوداگري[16] باز آمد(= وقتي از آن كار فارغ شد) يكي از دوستان گفت : از اين گلزار معرفت[17]  كه در آن بودي براي ما چه ارمغان آورده ا ي؟(چه هديه اي به ما عطا مي كني ؟)گفت: به ياد داشتم كه وقتي به درخت گل برسم دامني براي هديه به ياران پر كنم وقتي رسيدم بوي گل[18] چنان مرا از خود بي خود كرد كه دامن از دستم رفت (اختيار خود را از دست دادم )

بيت:اي بلبل كه با فرياد و هنگامه ادعاي عاشقي داري ، عشق را از پروانه ياد بگير كه جانش از آتش عشق شمع سوخت اما دم بر نياورد

اينان كه ادعا مي كنند خدا (معشوق)  را شناخته اند،از او خبري ندارند . از كسي كه خبري از خدا داشته باشد خبري باز نمي رسد( خود راد در خدا فنا مي كنندو هيچ از خود باقي نمي گذارند حتي خبر)

بيت:اي خدايي كه از قوه ي فاهمه انسان كه شامل تخيل و سنجش و گمان و پندار[19] است فراتر و بالاتر قرار داري و از هرچه درباره ي تو گفته شد و از هرچه درباره ي تو شنيديم و خوانده يم برتر و فراتري

مجلس[20] وعظ و درس تمام شد و عمرها به پايان رسيد اما ما هنوز در ابتداي توصيف تو قرار داريم (آن گونه كه شايسته است نمي توانيم تو را وصف كنيم)

 

 

 

 

 

 

 

 

افلاك، حريم بارگاهت  [21]

  1. اي كسي كه در معراج خود از درخت سدره المنتهي[22] در آسمان هفتم[23] گذشتي و اي كسي كه گنبد عرش [24]تكيه گاه تو شد
  2. تو آن چنان بلند مقامي كه گوشه كلاهت بالاتر و برتر از فلك نهم است
  3. هم عقل با ان تونايي چون نوكري كه در ركاب سرور خود مي دود در برابر تو احساس حقارت مي كند و از تو تبعيت مي كند و هم شريعت در پناه تو قرار گرفته و تو از آن حمايت و پشتيباني مي كني
  4. ماه با ان زيبايي به اندازه ي طاس كوچكي[25] كه بر گردن اسب تو بسته شده ارزش دارد و شب با ان سياهي رشته سياه حاشيه ي[26] پرچم تو شده است
  5. جبرييل با ان قدر و منزلت نزد خداوند مانند گدايي بر درگاه تو اقامت كرده است و آسمان با ان همه عظمت حريم خانه و بارگاه تو محسوب مي شود
  6. چرخ آسمان اگرچه بلند و با رفعت است در بابر تو به اندازه ي خاك پايي است عقل اگرچه بزرگ و تونا ست در برابر تو كودكي بيش نيست
  7. خدا به خاطر بزرگداشت تو به خاطر بزرگي تو به چهره ي همچون ماهت سوگند خورده است
  8. خداوند كه جان را رقيب خرد قرار داد نام تورا هم رديف نام خود ذكر كرده است


-[1]  عزَّ و جلَّ : مركب از دو فعل ماضي است كه حالت صفت پيدا كرده است.

[2]- اين جمله را اشاره به اين آيه شريفه دانسته اند :سوره حجرات(49) آيه ي 13 : گرامي ترين شما در نزد خدا پرهيزگارترين شماست.

[3] - اشاره است به سوره ي ابراهيم (14) آيه ي 7 : «اگر سپاس بگزاريد بر نعمت شما مي افزايم» . همچنين با بيت زير از مولانا ارتباط معنايي دارد :

 شكر نعمت نعمتت افزون كند            كفر ، نعمت از كفت بيرون كند

[4]  - سوره سبا (34)آيه ي 13

[5]  - باد مشرق (صبا) به فراش (= فرش گستر )تشبيه شده است.

[6]  - قباي سبز ورق :جامه ي سبز رنگ از برگ . به اين صورت سبز صفت قبا و نمودار رنگ آن است . صورت ديگر (سبز ورق )كه سبز را صفت پيشين ورق مي شمارند نيز صحيح است.اما صورت اول ترجيح دارد . (به نقل از دكتر غلامحسين يوسفي )

[7]  - شهد فايق: شهد : عسل با موم ، عسل . فايق : برگزيده ، بهترين از هر چيزي ؛ بر روي هم يعني عسل برگزيده ؛درمان بخش (با توجه به سوره نحل (16) آيه هاي 68-69)

[8]  - نخل باسق : مقتبس از سوره ي ق (50)آيه 10 : والنخل باسقات

[9]  - اشاره به مفهوم سوره ي ابراهيم (14) آيه ي 33: و خورشيد و ماه را از براي شما پيوسته مسخر كرد

[10]  - رحمت عالميان اشاره است به سوره انبيا (21) آيه ي 107 : و تورا نفرستاديم مگر به صورت رحمتي براي عالميان

[11]  - قسمت اخير مبتي است بر اين جزء از آيه ي شريفه : ي ايها الذين آمنوا صلوا عليه ...؛سوره ي احزاب (33) آيه 56

[12]  - جلَّ و علا : دو فعل ماضي است كه در اينجا به صورت صفت به كار رفته است

[13]  - ارتباط مفهومي دارد با اين بيت ها از بوستان:

وگر سالكي محرم راز گشت                           ببندند بر وي در بازگشت

كسي را در اين بزم ساغر دهند                       كه داروي بي هوشي اش در دهند

كسي ره سوي گنج قارون نبرد                       وگر برد ره باز بيرون نبرد

[14]  - مراقبت: در لغت يعني نگاهباني ودر اصطلاح تصوف به معني نگاه داشتن دل است از توجه به غير حق و يقين داشتن بنده به اين كه خداوند در همه ي احوال عالم بر ضمير اوست

[15]  - مكاشفت: در اصطلاح تصوف يعني پي بردن روح عارف به حقايق و علامت آن را دوام تحير در كنه عظمت خداوند دانسته اند

[16]   -معاملت: در لغت يعني سوداگري ،داد و ستد ولي در اصطلاح صوفيه يعني اعمال عبادي و صورت رياضت

[17]   -بوستان :گلزار معرفت ، اشاره است به حالت بي خودي كه به عارف دست داده بود

[18]  - منظور از بوي گل حالت خوش حاصل از دريافت معارف الهي است

[19]  - خيال ، قياس ، وهم : خيال : قوه ي تخيل و تصور ؛ قياس : اندازه گرفتن و سنجيدن دو چيز با يكديگر . اصطلاح منطقي نيز هست  و آن گفتاري است شامل دو قضيه كه تسليم به آن مستلزم تسليم به قولي ديگر باشد . نظير : « هر انسان حيوان است » و « هر حيوان جسم است » نتيجه : « هر انسان جسم است » . وهم : پنداشتن ،پندار ، گمان نادرست.

[20]  - مجلس : جاي نشستن ، مجمعي براي درس و وعظ و نيز آن چه در چنين مجمعي به صورت وعظ و امثال آن گفته شود . از اين رو « مجلس گفتن » كنايه از « وعظ كردن » به كار رفته است . در اين جا همان معني مجمع و سخناني كه در آن گفته مي شود مقصود را مي رساند؛ در عين حال نوشته اند : « مراد سعدي از تمام گشتن مجلس ، به پايان رسيدن خطبه ي آغاز كتاب است كه با حمد و شكر الهي آغاز شده است . اما بايد در نظر داشت كه سخن از به آخر رسيدن عمر است و محدود كردن مجلس به خطبه ي آغاز كتاب از وسعت مفهوم كلام مي كاهد .

[21] - قالب اين شعر تركيب بند است . تركيب بند شعري است چند بخشي كه هر بخش آن از نظر قافيه و درون مايه همانند قصيده و غزل است . اين بخش ها را بيت مصرع متفاوت و نامكرري به هم مي پيوندد .

[22]  - سدرةالمنتهي. ] س ِ رَ تـُل مُ تَ ها [ )اخ (درخت كنار است بر فلك هفتم كه منتهاي اعمال مردم و نهايت رسيدن علم خلق و منتهاي رسيدن جبرئيل عليه السلام است و هيچ كس از آن نگذشته مگر پيغمبر(ص).

بهمت وراي خرد شد كه دل را               جز اين سدرةالمنتهايي نيابي.       خاقاني.

گرش دام از چنگ شهوت رها              كني رفت تا سدرةالمنتهي.            سعدي.

چو از خويشتن بازپرداختي                  مكان سدرةالمنتهي ساختي.         نزاري قهستاني (دستورنامه(.

[23]  - قدما به نه آسمان(فلك) معتقد بودند« و آن عبارت است از فلك قمر (ماه) كه فلك اول است و فلك عطارد (تير) كه فلك دوم است و فلك زهره (ناهيد) كه فلك سيم است و فلك شمس (مهر) كه فلك چهارم است. و فلك مريخ (بهرام)كه فلك پنجم است و فلك مشتري (برجيس) كه فلك ششم است و فلك زحل( كيوان) كه فلك هفتم است و فلك ثوابت كه فلك هشتم و فلك اطلس يا فلك الافلاك كه فلك نهم است.»

[24]  - عرش : تخت رب العالمين كه تعريفش كرده نشود و كيفيت آن و بيان حد آن در شرع جايز نباشد. و گويند ياقوت سرخ است كه از نور حق تعالي مي درخشد. (از منتهي الارب) آسماني كه بالاي همه آسمانها باشد. (ناظم الاطباء). جسم محيط به عالم را كه فلك الافلاك باشد‚ عرش گويند. و فلك ثوابت را كرسي نامند. (فرهنگ علوم عقلي). فلك الافلاك را در اصطلاح شرع عرش گويند‚ و در اصطلاح حكما فلك الافلاك ناميده ميشود. (از كشاف اصطلاحات الفنون). آن جسم كه محيط بر جميع اجسام است. و بسبب ارتفاعش بدين نام خوانده شده است و يا بجهت تشبيه به تخت پادشاه است در جايگزين شدن بر آن هنگام حكم. و احكام قضا و قدر خداوند از آنجا نازل شده است. و بدانجا نه صورت و نه جسم يافت شود. (از تعريفات جرجاني). فلك الافلاك. منبر نهپايه. بام بديع. بام رفيع. بام رواق. بحر وسيع. چرخ فلك. چرخ اطلس. چرخ برين.(آنندراج). فلك اعظم. فلك اطلس. (يادداشت مرحوم دهخدا). آسمان نهم. گرزمان و پژ آسمان. تهم. تهمتن. خاوند. محدد الجهات. (ناظم الاطباء)لا و يحمل عرش ربك فوقهم يومئذ ثمانية )قرآن 69/17(; و در آنروز هشت فريشته عرش پروردگار ترا به بالاي خود بردارند. وهوالذي خلق السماوات و الارض في ستة ايام و كان عرشه علي الماء)قرآن 11/7(; اوست كه آسمانها و زمين را در شش روز آفريد وعرش او بر آب بود. الذين يحملون العرش و من حوله يسبحون بحمدربهم. )قرآن 40/7(; آنان كه عرش را حمل مي كنند و آنانكه پيرامون آنند

به ستايش پروردگار خود تسبيح مي كنند. ان ربكم الله الذي خلق السماوات والارض في ستة ايام ثم استوي علي العرش. )قرآن 7/54(;پروردگار شما خدائي است كه آسمانها و زمين را در شش روز آفريدسپس بر عرش مستوي شد و قرار گرفت.

خداي عرش جهان را چنين نهاد نهاد                كه گاه مردم از او شادمان و گه ناشاد.           كسائي.

ز خاشاك ناچيز تا عرش راست                    سراسر به هستي يزدان گواست.                   فردوسي.

زان نفس استوي زنند علي العرش           كز بر عرش آمد استواي صفاهان.                       خاقاني.

شعر و عرش و شرع از هم خاستند           هر دو عالم زين سه حرف آراستند.                     عطار

- || )اصطلاح عرفا( عرش محل استقرار اسماء مقيد الهي است. و آسمان را عرش گويند. و فلك الافلاك را نيز عرش گويند. و نفس كليه را كه محيط است بر اشياء بر وجه تفصيل‚ عرش كريم و لوح قدر و لوح محفوظ و كتاب مبين و ورقاء و زمرد و ياقوت حمراء نامند. (فرهنگ مصطلحات عرفا). || در تداول فارسي‚ از آن آسمان اراده كنند. مقابل فرش كه از آن دنيا يا زمين خواهند. (يادداشت مرحوم دهخدا(.

[25]  - طاسك: مصغر طاس است. طاس خرد. || در بازي نرد كعب‚ كعبة‚ هر دو طاس نرد. كعبتين. رجوع به طاس شود:

نقش از طاسك زر چون همه شش ميآيد

از چه معني است فرومانده به ششدر نرگس.

سلمان ساوجي.

|| مرادف طاس در معاني آويزهاي طلا  و نقره و اسباب زينت و حقه سيم كه آنها را از رايت و بر گستوان و گردن اسب و مانند اينها درمي آويخته اند:

بهمه ملك زمين ز آنكه فرو نارد سر          مهچه رايت او گشته فلك سا بيني

طاسك رايت مشكين سلبش را كه ز دور     چون مه بدر فراز شب يلدا بيني.              اثيرالدين اوماني.

تيغ را گر آب دادندي ز لطفت در وغا       آب حيوان ريختي در طاسك برگستوان.       سيف اسفرنگ.

مه طاسك گردن سمندت                       شب طره گيسوي سياهت.                جمال الدين عبدالرزاق.

[26] - طرة:  كرانه جامه كه پرزه ندارد. (منتهي الارب). || كرانه وادي. كرانه جوي. كرانه و طرف هر چيزي. (منتهي الارب) حاشيه :

اوصاف طره هاي عمايم بود همه               هر جا كه ذكر طره طرار مي كنم.    نظام قاري

دارم بسي ز ريشه پوشي خيالها                 يابم ز عقد طره دستار حالها            نظام قاري

|| موي پيشاني. موي صف كرده بر پيشاني. (منتهي الارب). طره جبين.ناصيه. و به معني زلف و موي پيشاني‚ مرادف ناصيه‚ و فارسي ان بمعني زلف و كاكل نيز استعمال نمايند‚ لكن از بعضي اشعار‚ طره غيرزلف استعمال مي شود. ملا طغرا بمعني دوم آورده: ا

كم ز دل شانه نيست طره باد صبا              طره چو گرديد جمع‚ زلف پريشان خوش است.

ظهوري بمعني اول گفته :

نگردد شب سفيد از شرمساري              ز مشكين طرهاي روزم سياه است.

  ||  نگار جامه. (منتهي الارب). ريشه در جامه. || كنگره اي كه بر سر ديوار ازآجر يا كاشي سازند. كنگره هاي سر بنا. || سقفي كه از چوب و خشت بردروازه ها سازند و آن را بارانگير و به هند چهجا نامند. در آنندراج ذيل عنوان طره ايوان و طره دالان آورده: چيزي از سنگ يا چوب كه بر سر و روي عمارتها سازند براي محافظت باران و آن را به تازي منطقه گويند و در فارسي باران گريز ودر عرف هند جهجه خوانند و بدين معني تنها طرة نيز گذشت. تاثيرگويد:ا

چشم او با طاق ابرو ليلي ايوان او                    طره ايوان ليلي جرگه مژگان او.

- طره دستار: طره دستار;ريشه‚ و فش و علاقه دنبوقه و شمله آن يعني تارهاي بي پود پايان اوكه زينت را گذارند

 با نشکر از گروه ادبیات سواد کوه

+ نوشته شده توسط یزدانی در شنبه بیست و هشتم مهر 1386 و ساعت 21:22 |
یادداشتی درباره ی «دررفتن»
اکبر قاسمی گل افشانی 
برگی چند از درس بیستم کتاب ادبیات فارسی (1) به سفرنامه ی متصرف در اعمال سلطانی و مشتغل به کارهای دیوانی، حکیم حمیدالدین ناصرخسرو قبادیانی اختصاص یافته که سبب انبساط و گشادگی جان و روان و امیدواری به فضل و رحمت کردگار مهربان در حوادث ایام و نوائب زمانه شده چرا که خداوند رحیم در گنج حکیم تصریح کرده است: «ان مع العسر یسرا».
در پاراگراف آخر صفحه ی 147 کتاب مذکور چنین آمده است: «بعد از آن که حال دنیاوی ما نیک شده بود و هر یک لباسی پوشیدیم، روزی به در آن گرمابه شدیم که ما را در آن جا نگذاشتند. چون از دررفتیم، گرمابه بان و هر که آن جا بودند، همه برپای خاستند ...».
در متن فوق، عبارت «دررفتن» به معنای «داخل شدن، درون آمدن و به درون رفتن» است.(1)
بنابراین حرف اضافه ی «از» به متمم نیاز دارد چرا که کلمه ی «در» در عبارت «چون از دررفتیم» پیشوند است نه متمم. شکل درست عبارت مذکور، مطابق اصل نسخه ی سفرنامه، «چون از در دررفتیم»(2) است که در متن درس، متمم آن از قلم افتاده و به اشتباه حذف شده است. اینک شواهدی چند از کاربرد «دررفتن» به معنای داخل شدن:
«گفت: بروید که هم اکنون مردم از گرمابه بیرون می آیند و نگذاشت که ما به گرمابه دررویم».(3)
«برادرم به دیه دررفت تا چیزی از بقال بخرد».(4)
«در پاژه ی آن مشرعـه ای ساختـه است کـه به پنج نایژه آب بسیار بیـرون می آید که مردم برمی گیرند و فاضل بر زمین می گذرد و به دریا درمی رود».(5)
«و در خانه باز کرد و دررفت، خانه ای دید سپید پاکیزه».(6)
«و کسری بفرمود تا درهای خزاین بگشادند و برزویه را مثال داد موکّد به سوگند که بی احتراز درباید رفت».(7)
پانوشت ها:
1- لغت نامه ی دهخدا، ذیل «دررفتن».
2- سفرنامه ی ناصرخسرو، به کوشش محمد دبیر سیاقی، تهران، انتشارات زوار، چ ششم، 1375، ص 157.
3- همان، ص 155.
4- همان، ص 6.
5- همان، ص 21.
6- تاریخ بیهقی، به کوشش خلیل خطیب رهبر، تهران، انتشارات مهتاب، چ چهارم، 1374، ج 1، ص 175.
7- کلیله و دمنه، ابوالمعالی نصرالله منشی، تصحیح و توضیح مجتبی مینوی، تهران، انتشارات امیرکبیر، چ سیزدهم، 1374، ص 35.
+ نوشته شده توسط یزدانی در شنبه بیست و هشتم مهر 1386 و ساعت 21:18 |

كاستي ها و زوائد كتاب ادبيات فارسي 1 دوره ي پيش دانشگاهي  در دو محورطولي و عرضي  قابل بررسي است :

الف) محور طولي  ب) محور عرضي

الف) محور طولي : در اين حوزه ارتباط بافت گونه ساختار اين كتاب با ساختارهاي مفهومي  ديگر در طول  دوره ي تحصيلي   دبيرستان و پيش دانشگاهي قابل ارزيابي است.

از  اين ديدگاه   كتاب ادبيات1 پيش دانشگاهي از يك سو   پيش نياز كتاب ادبيات 2 به شمار مي رود ؛به طوري كه اين دو كتاب درطول دو ترم پياپي در  يك سال تحصيلي عرضه مي شوند. از سوي ديگر  با كتاب آرايه هاي ادبي ،زبان فارسي و تاريخ ادبيات در طول دوره ي تحصيلي دبيرستان در ارتباط است.هماهنگي كتاب ادبيات 1 با كتاب هاي پيش يادشده به خصوص در ارائه مفاهيم مشترك و متداخل ، يادگيري معني دارمطابق الگوي «پيش سازمان دهنده» را  سبب مي شود و ساخت شناختي  دانش آموزان را  بر اساس الگويي روان شناختي شكل مي دهد.

·       ادبيات 1

كتاب ادبيات 2 شامل  بررسي هاي سبك شناسانه متون ادبي است.اين بررسي ها مستلزم داشتن شناخت كافي از مفهوم سبك وسطوح ادبي ،زباني و فكريِ سبك شناسي  و همچنين سير تطور سبك هاي شعر و نثر فارسي است .كتاب ادبيات 1 درتشكيل ساخت شناختي دانش آموز براي  يادگيري معني دار ادبيات 2 در  هر  سه سطح زباني ، ادبي و فكري  دخيل است.  اما كاستي ها يي نيز در اين كتاب راه يافته كه قابل تأمل است:

1- در كتاب چاپ قديم ادبيات 1 مطالبي در باره ي سبك وسير تطور آن آمده بود كه در چاپ هاي اخير حذف شده است؛حال آن كه تلفيق  اين مطالب و بخش تحليل آثار مهم نظم و نثر –البته  با حذف زوائد و مسائل غيرمرتبط-  به عنوان نمونه اي عيني  از سبك شناسي ، مي توانست زمينه سازيادگيري هرچه بهتر  مطالبي باشد كه در ادبيات 2 در باره سبك آمده است.

2- سه عنوان شكل ظاهري ،شكل ذهني و محتوا كه در مبحث شناخت شعر و نثر در كتاب قديم مورد توجه قرار گرفته بود، معادل سه سطح زباني ،ادبي و فكري سبك شناسي در كتاب ادبيات 2  است كه مسلما وجود آن مي توانست يادگيري بحث اخير راتسهيل كند به خصوص آن كه در كتاب اخير هيچ توضيحي در باره ي اين سه سطح سبك شناسي داده نشده است.

+ نوشته شده توسط یزدانی در شنبه بیست و هشتم مهر 1386 و ساعت 21:16 |

 

فهرست

مقدمه

كاربرد مترادفات فعل در فارسي مودبانه

كاربرد وجوه فعل در فارسي مودبانه

 

كاربرد ضماير و شناسه ها

جايگاه شاخصها در فارسي مودبانه

كميّت گفتار

عوامل موثر در ايجاد و تثبيت فارسي مودبانه........................................................ فهرست  مراجع و مآخذ

 مقدمه

زبان در دهان اي خردمند چيست؟                 كـليـد در گـنـج صـاحـب هـنـــر

سعدي

رسيدن به هر هدف مستلزم شناخت راه و به كارگيري وسايلي است كه مي تواند زمينه ساز وصول به آن هدف گردد. و انسان با هوش كسي است كه بتواند از ميان راههاي مختلف و وسايل متنوع، بهترين و مناسب ترين را برگزيند. اگر اهداف انساني، كسب مقام هاي والا، محبوبيّت و مقبوليّت، احراز آبرو و حيثيت و . . . باشد از چه راهي مي توانيم آن را احراز كنيم. آيا جز راه كسب علم و دانش راه ديگري مي شناسيم؟ و اما اگر علم همه عالم را  داشته باشيم و نتوانيم آن را در عصري كه مشهور به گفتگوي تمدنها و عصر ارتباطات است زيبا و شايسته به ديگران منتقل كنيم، آيا اين علم مفيد خواهد بود؟ بياييد محرمانه تر صحبت كنيم نه تنها در كشور ما، ايران اسلامي، اكثريت بزرگان آن از فرماندار شهرمان گرفته تا نماينده هاي مجلس و وزيران و بالاترها، اكثريت توانا در گفتار بوده اند بلكه در تمام دنيا كساني كه مي توانند به نحو زيبا و شايسته از اين نعمت خدادادي، استفاده نمايند، نردبان ترقي را راحت تر پيموده اند. پس لازم مي نمايد گفتار يا بيان خود را زيبا كنيم  يكي از راه هاي زيبا كردن گفتار، آشنايي با اصول و فروع فارسي مودبانه است چراكه به قول يكي از اساتيد «فارسي مودبانه جواز دوستي است و سند محبوبيّت و مقبوليّت» به همين منظور سعي كرديم در اين مختصر، شيوه ها و كاربرد فارسي مودبانه را به صورت بسيار ساده نشان دهيم تا راه جويان نردبان ترقي بتوانند آن را به بهترين شكل موجود به كار ببرند و مزيت بارز اين مقاله اين است  كه براي همه ما، چه دانش آموز، چه دانشجو، چه معلم، چه كوچك و چه بزرگ، همه و همه مي تواند كاربرد داشته باشد و مفيد باشد، امّا ويژگي خوب آن اين مي باشد كه در بسياري از موارد با سرشت زبان و گفتار ما خراساني ها همسان است يعني؛ به زبان ساده بسياري از موارد آن را ما به صورت جسته و گريخته و ناخودآگاه و غيررسمي از پدر و مادر و ديگران آموخته ايم و به كار مي بريم.

در تهيه و تدوين اين مقاله مشكلي كه پيوسته با آن دست و پنجه نرم مي كردم كمبود منابع و مآخذ  بود و اين يك مشكل طبيعي به نظر مي آمد چراكه موضوع، موضوعي جديد بود و اما در تنگناها و گره هاي كور آن پيوسته مشعل فروزان رهنمودهاي همكاران مراهادي بود كه جا دارد در اين جا از همه آنها -كه از ذكر نامشان معذورم- تشكّر و قدرداني كنم.

 


 

كاربرد مترادفات فعل در فارسي مودبانه

از ويژگي هاي منحصر بفرد فارسي مودبانه، كاربرد افعال مي باشد، به گونه اي كه يك فعل با معني واحد براي افراد متفاوت (متكلم يا مخاطب) مي تواند شكل هاي متفاوت داشته باشد كه كاربرد هر كدام در جاي خود نشانه مودبانه بودن است و جابجا كردن آن ها با همديگر نه تنها مودبانه نمي  باشد بلكه باعث تمسخر و ريشخند ديگران مي گردد. به عنوان مثال؛ فعل «آمدن» كه گونه معمولي مي باشد وقتي براي مخاطب در فارسي مودبانه به كار مي رود به شكل «تشريف آوردن» به كار مي رود ولي وقتي براي متكلم به شكل مودبانه به كار مي رود به گونه «به خدمت رسيدن و مزاحم شدن» كاربرد دارد. در مثال هاي فوق هر فعل اگر در جاي خود به كار رود شكل مودبانه دارد ولي اگر با همديگر جابجا شوند يعني گونه اي كه براي مخاطب به كار مي رود براي متلكم به كار رود و بالعكس باعث تمسخر و ريشخند از جانب ديگران مي گردد. در مثال ذيل گونه هاي با همديگر جابجا شده است. من تشريف آوردم و شما مزاحم شديد يا شما به خدمت رسيديد.

در جدول ذيل سعي شده افعال پركاربرد كه شكل مودبانه آن براي متكلم و مخاطب و همچنين شكل عادي آنها با همديگر متفاوت مي باشد ذكر گردد.

گونه معمولي

گونه مودبانه براي متكلم

گونه مودبانه براي مخاطب

آمدن

 

رفتن

گفتن

خوردن

دادن

بودن

خواستن

ديدن

ديدن و شنيدن

بردن

خدمت رسيدن /مشرف شدن

شرف ياب شدن/مزاحم بودن

مرخص شدن- رفع زحمت كردن

عرض كردن- به عرض رساندن

صرف كردن

تقديم كردن

در خدمت بودن

استدعا كردن- خواهش كردن -تمنا كردن

-

-

-

تشريف آوردن- تشريف فرما شدن-قدم رنجه فرمودن؟

 

تشريف بردن

فرمودن

ميل كردن-ميل فرمودن- نوش جان كردن

مرحمت كردن

تشريف داشتن

امركردن- اراده كردن- فرمودن

رويت فرمودن

به سمع و نظر رسيدن- به استحضار رسيدن

زحمت. . . كشيدن

 

 

كاربرد وجوه فعل در فارسي مودبانه

از آن جا كه مهمترين يا به تعبير ديگر مركز ثقل هر جمله، فعل آن مي باشد لازم مي نمايد  كاربرد آن را نيز مورد توجه قرار دهيم. كاربرد انواع جمله و انواع فعل در فارسي مودبانه در بسياري موارد و جايگاه ها به گونه فارسي متداول و معمول مي باشد، چراكه فارسي مودبانه در بسياري موارد همان شيوه رايج و متداول مي باشد و ما خود به طور غيرآگاهانه آن را به كار مي بريم. امّا در ميان انواع فعل و جمله يك گونه آن در فارسي مودبانه در مقايسه با فارسي معمول و متداول نسبتا متمايز بود و كاربردي نسبتا متفاوت دارد و آن فعل با وجه امري مي باشد با دقت در كاربرد جمله هاي امري در فارسي مودبانه متوجه مي شويم كه شيوه معمول آنها به هيچ عنوان در فارسي مودبانه وجود نداشته و اغلب به صورت جمله شرطي ذكر مي گردد، به اين گونه كه به عوض جمله ي معمولي «درس بخوان خوب است» شكل مودبانه «اگر درس بخوانيد خوب است» ذكر مي گردد، يعني جمله را به شكل شرطي ذكر مي كنيم.

شيوه ديگر كاربرد وجه امري مودبانه كه بيشتر جنبه احترام دارد آن است كه به عوض فعل مورد نظر از فعل بفرماييد استفاده كنيم يا فعل بفرماييد را قبل از فعل مورد نظر بياوريم.

بخوريد                بفرماييد            ¬        بفرماييد بخوريد

بگوييد                 بفرماييد            ¬        بفرماييد بگوييد

نوع ديگري از جمله ها كه كاربرد آن در فارسي مودبانه چشم نواز مي باشد جمله هاي خبري است، كه گاهي به شكل پرسشي ذكر مي شوند و شكل مودبانه به خود مي گيرند هدف جمله پرسشي زير «اخبار به طريق غيرمستقيم و مودبانه» است.

آيا نمي شود اين شعر را اين طور هم معني كرد؟ يعني (مي شود و  به نظر من اين طور درست  است)

مثالي ديگر از حافظ:

آنان كه خاك را به نظر كيميا كنند             آيا بود كه گوشه چشمي به ما كنند

يعني بهتر است كه گوشه چشمي به ما كنند.

هدف برخي از جمله هاي پرسشي در اصل «امر به طريق غيرمستقيم و مودبانه» است مثل:

آيا بهتر نيست برويم؟ يعني : برويم

آيا بهتر نيست درس بخوانيم يعني: درس بخوانيم

كاربرد ضماير و شناسه ها

در فارسي مودبانه كاربرد ضماير و شناسه ها جايگاه ويژه اي دارند چرا كه كاربرد شكل مودبانه آنها در مقايسه با شكل معمولي آنها زيبايي گفتار را دو چندان كرده، بسيار چشم نواز مي باشند. در ذيل مواردي از كاربرد مودبانه ضمير ذكر شده است:

در نامه هاي اداري شناسه اولين فعل غالبا به صورت سوم شخص مفرد به كار مي رود كه اين خود نشانه ادب نويسنده و احترام براي مخاطب است. مثال:        احتراماً به عرض مي رساند

به عوض ضمير «من» در فارسي مودبانه قاعدتا لفظ «اين حقير» يا «بنده» مي آيد همچنين مي توان به عوض ضمير «تو» علاوه بر آوردن لفظ «شما» در فارسي مودبانه لفظ «حضرت عالي» را به كار برد.

مرسوم است در فارسي مودبانه به عوض لفظ «فرزند خود» لفظ «بنده زاده» و به عوض «فرزند (پسر) شما» «آقا زاده» را به كار ببريم.

در جدول ذيل ضماير در شكل عادي و مودبانه آنها آمده است.

شخص

ضميرهاي جدا

ضميرهاي پيوسته

كاربرد عادي

كاربرد مودبانه

كاربرد عادي

كاربرد مودبانه

گوينده

من

-

ــَ م

-

شنونده

تو

شما

ــَ ت

ــِ تان

ديگري

او

ايشان

ــَ ش

ــِ شان

 

جايگاه شاخص ها در فارسي مودبانه

همگام با پيشرفت علوم و تكنولوژي شاخص هاي بسياري همچون دكتر، سرهنگ، مهندس، استاد و . . . پا به عرصه فرهنگ و ادب ما گذاشته كه از پديده هاي نسبتا جديد ادبيات به حساب مي آيد و كمابيش در كتب درسي و ادبي به صورت پراكنده و مختصر به آنها پرداخته شده اما از آن جا كه از ديدگاه فارسي مودبانه كاربرد هر كدام جايگاه خاصي دارد لازم مي نمايد كاربرد آن را از اين ديدگاه نيز مورد بررسي قرار دهم.

يك دسته از شاخص ها مثل آقا، خانم كه بسيار عام و فراگير مي باشد براي متلكم در فارسي مودبانه كاربرد ندارند و بيشتر براي مخاطب كاربرد دارند. با اين توضيح كه اگر فردي خواسته باشد خود را معرفي كنيد در فارسي مودبانه براي خود از دو شاخص آقا يا خانم استفاده نمي كند، يعني مودبانه به نظر نمي رسد كه كسي بگويد من آقا محمد هستم يا فاطمه خانم مي باشم. بلكه بهتر و مودبانه به نظر مي رسد كه اين دو شاخص براي مخاطب به كار برود نه براي متكلم.

امّا دسته دوّم يك سري از شاخص هاي همچون دكتر و استاد و . . . مي باشد كه شايد به جهت معرّف بودن و اينكه مشخصه بارز فردي مي باشد كاربرد آن ها در فارسي مودبانه براي مخاطب توصيه مي شود و مطمئنا از محسنات و زيبايي هاي كلام مي باشد اما كاربرد اين شاخص ها براي خود بستگي به افراد و موقعيت ها دارد. اما در هر صورت كاربرد زياد آن براي خود مودبانه به نظر نمي رسد.

تهيّه و تنظيم:هادي نصرالّهي

ادبیات فارسی کناباد

+ نوشته شده توسط یزدانی در شنبه بیست و هشتم مهر 1386 و ساعت 21:4 |

 مولانا در باب تقدم عقل بر آفرینش می گوید :

نی که اول دست یزدان مجید / از دو عالم پیشتر عقل آفرید (1)

که « اِنَّ اَوّلَ ما خَلَقَ اللهُ الَعقل » (2) یعنی اولین چیزی که خداوند آفرید عقل بود.این عقل چیست ؟ عقل کیست ؟ آیا این عقل مربوط به انبیا و اولیا است؟ یا عقل سایر افراد بشر . مولانا چنین روشن می‌کند:

 

   عقل دو عقل است اول مکسبی

   که در آموزی چودر مکتب صبی

  از کتاب و اوستاد و ذکر و فکر

  از معانی و از علوم خوب و بکر

  عقل دوم بخشش یزدان بود            

 چشمه ی آن در میان جان بود (3)

 

مفاهیم این ابیات مولانا متناسب با اشعار ، منسوب به امیرالمومنین علی (ع) است:

     رایت العقل عقلین           فمطبوع و مسموع

ولا ینفع مسموع           اذا لم یک مطبوع

                 کما لا ینفع الشمس              وضوء العین ممنوع (4)

یعنی عقل را دو گونه یافته‌اند یکی عقلی که خدا عطا کرده است و در طبیعت انسان قرار گرفته است ودیگری عقلی که از راه حس وکسب حاصل می‌شود . بدیهی است عقل اکتسابی زمانی سود بخش است که عقل خداداد نیز دروجود انسان باشد .همانطور که نور خورشید  زمانی روشنی بخش راه انسان است که  از نعمت بینایی محروم نشده باشد .

                                  

عقلی را که مولانا کسبی یا اکتسابی بیان فرموده همان عقل جزوی است که به تناسب افراد متفاوت است گاه این عقل آن چنان نزول می‌کند که از درجه خرد و دانش  فرو می‌آید . همچنان که معاویه پسر ابو سفیان خود را اعقل بشر می‌دانست در حالی که آن عقل چیزی جز نفس اماره نبود .

اما عقلی که مولا نا در بیت دوم بیان می‌کند ؛ چشمه‌ای دارد در میان جان  در حالیکه مرکز عقل دماغ است .چرا جان را بیان می‌کند؛ چون این عقل در تعارض با عشق نیست بلکه همگام با عشق در حرکت است و به مانند چراغ راه سالک است . امّا مرکب عقل به جایی می‌رسد که دیگر توانایی حرکت ندارد به تعبیر عرفا دویی واثنینیّت برخاسته می‌شود عشق در عقل سریان می‌یابد و از عقل چیزی باقی نمی‌ماند و محو می‌گردد و عقل تسلیم عشق می‌گردد و حجاب می‌گردد و درون پرده می‌ماند ؛ حافظ زیبا فرموده‌

 در ازل پرتوحسنت زتجلی دم زد

عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد

جلوه ای کرد رخت دید ملک عشق نداشت 

عین آتش شد از این غیرت و برآدم زد

عقل می‌خواست کز آن شعله  شرار افروزد      

برق غیرت بدرخشید و جهان بر هم زد (5)

 

 

باری شیخ همیشه شاب شیراز سعدی در رساله عقل و عشق در جواب «سعد الدین » درباره عقل و عشق چنین می‌نویسد : « عقل با چندین شرف که دارد نه راه است بلکه چراغ راه است. و اول راه طریقت است. و خاصیت چراغ آن است که به وجود آن راه از چاه بدانند و نیک از بد بشناسند و دشمن از دوست فرق کنند و چون آن دقایق بدانست بر این برود. که شخص اگرچه چراغ دارد تا نرود به مقصد نرسد ... .

 نقل است از مشایخ معتبر که روندگان طریقت در سلوک به مقامی ‌رسند که علم  آنجا  حجاب باشد " عقل و شرع این سخن را به گزاف قبول کردندی ... و نسیمات فیض الهی  { سالک } را مست شوق گرداند و زمام اختیار از دست تصرفش بستاند . اول این مستی را حلاوت ذکر گویند ، و اثنای آن را وجه خوانند و آخر آن را که آخری ندارد عشق خوانند و حقیقت عشق وصال است » (6) پس عقل و عشق  با هم تعارض و خلافی ندارند.

مولانا عقل را حیران و سرگردان عشق می‌داند . در داستان « معراج »در مثنوی جبرئیل مظهرعقل است و  درشب معراج راهنمای پیامبر.اما او در مقام سدرة المنتهی که آخرین مقام عقل است متوقف می شود چرا که از آنجا به بعد  جبرئیل را راهی نیست

چون گذشت احمد ز سدره و مرصدش

و از مقام جبرئیل و از حدش

گفت اورا هین بپر اندر پیم 

 گفت رو رو من حریف تو نیم

 باز گفت او را بیا ای پرده سوز     

من به اوج خود نرفتستم هنوز

گفت بیرون زین حد ای خوش فرمن  

گر زنم پری بسوزد پرمن (7)

 

و چنین مستفاد می شود که جبریل عقل به دلیل بی بهره بودن از عشق محدود است . بنابراین مجال حرکت و سیر او بسی کمتر از عشق است تا جایی همراه و همپای عشق می تازد اما از جایی دیگر او رامجال پر زدن  نیست . و در حریم عشق  نامحرم است و بیگانه. در این داستان  حضرت رسول (ص)  به مدد عشق به وصال حق می‌رسد.

 

فرشته عشق نداند که چیست ای ساقی

بخواه جام و گلابی به خاک آدم  ریز

 

همین بیان را سعدی در دیباچه‌ی بوستان خوش سروده :

 

بدو گفت سالار بیت الحرام / که ای حامل وحی برتر خرام

                بگفتا فراتر مجالم نماند/ بماندم که نیروی بالم نماند

            اگر یک سر موی برتر پرم / فروغ تجلی بسوزد پرم (9)

 

که مضمون شعر هر دو اقتباس از حدیث  مشهورمعراج است :

« فَلمَّا بَلَغَ سدَرةَ المنتهی الی الحجب فقال جِبرئیل تَقدّم یا رسول الله لیس لی اَن اجوز هذه المکان و لو دنوت انملةْ لا حترقت » هنگامی که در معراج به سدرة المنتهی و به پایان حجاب‌ها رسیدند جبریل گفت ای رسول خدا بعد از این خودت به جلو قدم بردارزیرا من بیشتر از این نمی‌توانم جلو بروم .و اگر به اندازه سر انگشتی جلو بروم خواهم سوخت .

ارجاعات:

1-     مثنوی معنوی ، سید حسن میر خانی ، تهران 1332 ، ص 578

2-     احادیث و قصص مثنوی ، بدیع الزمان فروزانفر ، چ دوم 1381 ، انتشارات امیر کبیر ، ص 556

3-     مثنوی معنوی ، ص 372

4-     احادیث مثنوی ، ص 382

5-     دیوان حافظ، چاپ اقبال ، 1353

6-     کلیات سعدی ، تصحیح دکتر مظاهر مصفا ، انتشارات روزنه ، 1383 ، تهران ص 869

7-     مثنوی معنوی ، ص 418

8-     دیوان حافظ

۹-کلیات سعدی ، ص ۴۶

  با تشکر از گروه ادبیات شازند

+ نوشته شده توسط یزدانی در شنبه بیست و هشتم مهر 1386 و ساعت 21:0 |
                                         

 

1) مقدمه

در اين مقاله قصد بر آن است تا يكي ديگر از بياموزيم هاي زبان فارسي را مورد تجزيه و تحليل زبان شناختي قرار دهيم.

بياموزيم صفحه ي( 124) زبان فارسي  (1) 1 به اين نكته اشاره دارد كه نشانه هاي مفعولي « را » بايد بلافاصله در كنار مفعول قرار گيرد و اگر بين « را »  و مفعول فاصله بيفتد، نادرست است. به همين دليل جمله ي (1) را درست و جمله ي (2) را نادرست مي داند.2

1- كتاب داستاني را كه هفته پيش منتشر شده بود، خريدم.

2- كتاب داستاني كه هفته پيش منتشر شده بود را خريدم.

قبل از اينكه وارد اصل موضوع شويم مي خواستم سوالي كه هميشه آزارم مي دهد مطرح كنم كه چرا در خصوص اينگونه كاربردهاي به ظاهر اشتباه ، از خود نمي پرسيم علت ظهورچنين كاربردهاي به ظاهر اشتباه چيست؟ روي سخنم با صاحبان چنين افكاري به خصوص مؤلفين محترم است كه چرا با وجود اينكه علم زبان شناسي به بسياري از اين سؤالات پاسخ داده است، به اين يافته ها  بي توجه اند؟ آيا تصور مي كنند آنچه را كه به ظاهر يا در عمل بر خلاف ملاك و معيار آثار نظم و نثر گذشته در نوشتار يا حتي در گفتار مردم به كار مي رود، نادرست و اشتباه است؟

اگر به صرف اينكه در متون ( آثار ) نظم و نثر گذشته چنين كاربردي از « را » مشاهده نشد، غلط باشند (البته خواهيم ديد (← بخش3) كه «را»  در طول تاريخ ،تغيير و تحول كاركرد  نحوي و آوايي زيادي داشته است.) پس همه يا بخشي از زبان امروزي ما غلط و نادرست است چرا كه با زبان هاي دوره هاي قبل مانند فارسي باستان، فارسي ميانه، فارسي دري و حتي با زبان يك قرن يا دو قرن قبل خود منطبق و مطابق نيستند اما خود بهتر مي دانيد تا زماني كه تغيير و تحول در ذات و طبيعت زبان است بروز چنين رخداد هايي، اجتناب ناپذيراست ، پس بايد به اين اختلافات و كاربردهاي به ظاهر نادرست از منظر ديگر نگريست .

دركتب زبان فارسي متوسطه در درس هاي مربوط به زبان شناسي، نكته ها و مسائل جالبي مطرح مي شود اما انگار اين نكته ها صرفاً براي حفظ كردن و نمره گرفتن نوشته شد نه براي يادگيري و توجيه پديده هاي زباني. وقتي از حوزه ي بحث مسائل زبان شناسي خارج مي شويم يا حتي كمي دور، در وادي پر از دست انداز بايد و نبايد ها اسير مي شويم! انگار نه انگار اين همه نكته هاي ارزشمند علمي و به اثبات رسيده ي زبان شناختي براي درك و فهم ما نوشته شد! انگار مؤلفين هر بخش را از يك وادي جداگانه آورده و در اتاقي جداگانه مأمورتأليف كتب زبان فارسي كردند، بدون اينكه به خود زحمت خواندن بخش هاي ديگر را بدهند. زبان شناس و اديب هر كدام ساز خود را نواختند. تناقض گويي ها يا بهتر بگوييم تناقض كاري هايي كه در كتب زبان فارسي مشاهده مي شود تعجب برانگيز، مسئله ساز وپرهزينه است. فقط به نمونه اي كه با موضوع اين تحليل ارتباط دارد اشاره مي شود. بقيه را به فرصت هاي بعدي مي سپاريم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط یزدانی در شنبه بیست و هشتم مهر 1386 و ساعت 20:59 |

  اشاره:

داستان سياوش در ظاهر هيچ نيست ال‍ّا جنگ ميان زشت و زيبا، حسن و قبح، نيك و بد، خير و شر، عقل و جهل كه رستم، سياوش، پيران و هم‌فكرانشان شاخص‌ترين نمادهاي نيكي و خير و... عقل‌اند، و افراسياب، گرسيوز، سودابه و هم‌نظرانشان بارزترين نماد زشتي و شر‌ّ و... جهل‌اند.

اما اگر قائل به رمزي بودن اين داستان شويم و باطني براي داستان مذكور در نظر بگيريم و چون مولانا بر اين باور راستين باشيم كه

هست اندر باطن هر قصه‌اي

خرده‌بينان را ز معني حصه‌اي

و با اين باور اگر صورت افسانه را بشنويم و دانه را از كاه جدا كنيم مي‌توانيم مطمئن باشيم كه يكي ديگر از داستان هاي شاه نامه كه از تاب عرفاني برخوردار است داستان سياوش مي‌باشد.

چنان كه پيش از اين در داستان رستم و سهراب بيان شده كه سهراب نماد نفس اماره ی رستم است، سهرابي كه لبريز از غرور و سركشي و جاه‌جويي بود، فرزندي كه با مادر به درشتي سخن مي‌گفت و نشان پدر مي‌جست، سهرابي كه قصد نابودي افراسياب و كاووس را كرده بود و فرمان روايي بر عالم را در سر مي‌پروراند. ليكن رستم در سلك سلوك خود بر او چيره گشته و او را چون اژدهايي كه در اسارت برف فراق افتاده باشد افسرده و بي‌قدرت ساخت، و بر اين اساس نفس مطمئنه ی رستم عرصه را مناسب جولان و رشد و تعالي خود مي‌يابد، لذا سياوش كه نماد نفس مطمئنه ی رستم است، در پناه و تحت تربيت وي قرار مي‌گيرد و با گذشت زمان رستم او را به كمال مي‌رساند، آن‌گاه به نزد كاووس مي‌آورد. هرچند بايد گفت: در حقيقت اين رستم است كه در مسير سلوك كمال يافته و نزد كاووس آمده تا براي ادامه ی سلوك خويش دستورات لازم را اخذ و اقتباس كند.

رستم در مرتبه ی ولايت و انتخاب سياوش جهت تربيت

وقتي كه رستم از كشتن سهراب (كه نماد و سمبل نفس ام‍ّاره ی اوست) سربلند و پيروز برآمد، پيروزي او از منظر عرفان بدين معنا بود كه وي ابراهيم‌وار بت نفس را شكسته و حال وقت آن رسيده است كه كاووس او را ولايت بخشد. چنان كه حضرت ابراهيم(ع) آن‌گاه كه از تمامي آزمايش ها و شكستن بت ها پيروز و سربلند برآمد حضرت حق خطاب به حضرتش فرمود : «ان‍ّي جاعلك للناس اماما» يعني تو را به پيشوايي و رهبري مردمان برگزيديم. بنابراين زماني‌كه رستم پيش كاووس حاضر شده و

چنين گفت كاين كودك شيروش

 مرا پرورانيد بايد به كش

چو دارندگان تو را مايه نيست

مر او را به گيتي چو من دايه نيست

بسي مهتر انديشه كرد اندر آن

نيامد همي بر دلش آن گران

                               تا اين كه كاووس،

به رستم سپردش دل و ديده را

جهان جوي پور پسنديده را

اين جاست كه بايد اقرار كرد، اگر قائل نباشيم كه اين داستان نمادين و رمزي است خنده‌دار است پذيرش اين كه پادشاهي صاحب نفوذ و قدرتمند از دادن نوش دارو براي سلامت جان فرزند پهلواني بي‌بديل دريغ مي‌كند و در حقيقت پهلوان را دشمن درجه يك خود مي‌سازد؛ اما از سپردن فرزند دل بندش هيچ نمي‌انديشد و حتي احتمال نمي‌دهد كه فرزندش به قصد قصاص به بهاي خون سهراب به دست رستم هلاك گردد.

بر اين اساس نگارنده بر اين باور است كه سياوش نماد نفس مطمئنه ی رستم است كه با كمك‌ها و راهبردها و دستوری كه پير طريقتش (كاووس) مي‌دهد از گير و دار نفس ام‍ّاره‌اش آزاد شده به رستم سپرده مي‌شود چرا كه رستم با كشتن سهراب آزموده شده است و به مقام امامت (والي) رسيده است. او اكنون لايق آن است كه بر نفس خويش امام باشد و اين را پير او (كاووس) به آزمايش و به شهود دريافته است. البته ولايت رستم، ولايت صغري و ناسوتي است چون «ولايت صغري مؤمنان و عارفان راست.» به تعبير ديگر رستم والي است چنان كه «ابن عربي گويد: والي و امام براي ولايت منصوب شده است، و از آن رو والي نامند كه اموري را كه به وي ارتباط دارد بدون سستي و اهمال سرپرستي و اداره مي‌كند»

 

كاووس نماد قبله ی حاجات سودابه و قطب طريقت رستم است

 

قبله و قطب در اصطلاح عرفا تقريباً نقشي مشابه و هم سان دارند چرا كه قبله در منظر عارفان عبارت است از كسي كه حاجتمندان بدو روي آورند. يعني كسي كه محل توجه دل ها بوده اگرچه قبله ی حقيقي وجه حق و جمال مطلق است چنان كه حضرتش فرموده است: «فاينما تول‍ّوا فثم وجه الله» به هر طرف روي كنيد به سوي خدا روي آورده‌ايد.

قطب نيز از نظر عارفان عبارت است از كسي كه اهل حل و عقد و مرشدي واجب الاطاعة باشد.قطب آن است كه «ملاك و مدار چيزي، شيخ و مهتر قوم، كسي كه مدار كارها به وجود او باشد. قطب را از آن جهت قطب گويند كه دل هاي مريدان و سالكان به دور دل او كه انسان كامل است، مي‌چرخد و يا به عبارتي مريد دانه ی خود را در انبان ارادت، تسليم مراد مي‌كند، تا در آسياي محب‍ّت و ولايت او نرم شود و از قشر و زاويه برهد و به روغن حقيقت رسد. قطب كه غوث هم ناميده مي‌شود كسي است كه در عالم در هر زماني، موضع نظر الهي است.»

كاووس هم دقيقاً نقش مذكور را دارد. او پادشاه ايران‌زمين است و محور رجوع مل‍ّت ايران امور كشور ايران گرد وجود او مي‌چرخد و به قوت عقل و درايت او به حياتش ادامه مي‌دهد، اوست كه احتياجات و نيازهاي مردمان را برطرف مي‌نمايد، به تعبير ديگر قبله ی حاجات ملت ايران است. به همين دليل رستم نوش‌دارو را از او مي‌طلبد و سياوش را از او مي‌گيرد.

 

هم چنين سودابه براي دست يازيدن به سياوش و كشيدن او به شبستان خويش به كاووس رجوع مي‌كند و بعد از تعريف و تمجيد از وي و سياوش، خواسته‌اش را ابراز مي‌دارد و مي‌گويد:

فرستش به سوي شبستان خويش

بر‌ِ خواهران و فغستان خويش

بگويش كه اندر شبستان برو

بر خواهران هر زمان نوبه‌نو

نمازش بريم و نثار آوريم

درخت پرستش به بار آوريم

كاووس نيز، هم نياز رستم را برطرف كرده و سياوش را بدو مي‌سپارد و هم به خواسته ی سودابه عمل نموده و سياوش را به شبستان وي روانه مي‌كند زيرا كه او قبله ی حاجات سودابه و قطب طريقت رستم است.

البته نكته ی قابل توجه در اين جا اين است كه چگونه مي‌شود پذيرفت كه شخصي هم قبله ی حاجات ابليسيان باشد و هم قطب طريقت عارفان و...؟

پاسخ اين است كه از نظر عرفان قطب، انسان كامل است و انسان كامل خليفةالله است بنا بر این وقتي كه خداوند تبارك و تعالي در جواب خواسته ی ابليس كه گفت: «رب فانظرني الي يوم يبعثون» پروردگارا پس مرا تا روز قيامت مهلت و طول عمر عطا فرما ـ با اين كه قسم خورد، «فبعزتك لا غوين‍ّهم اجمعين الا عبادك منهم المخلصين» به عزتت قسم به جز بندگان مخل‍َصت همه را گمراه خواهم كرد ـ حضرت حق به او مهلت مي‌دهد و مي‌فرمايد: «فانك من المنظرين ٭ الي يوم الوقت المعلوم» آري تو را تا به وقت معي‍ّن و روز معلوم مهلت خواهد بود.

در حالي كه خداوند «الرحمن الرحيم» است و:

انبيا گفتند نوميدي بد است

فضل و رحمت هاي باري بي‌حد است

از چنين محسن نشايد نااميد

دست در فتراك اين رحمت زنيد

رحمت بي‌حد روانه هر زمان

خفته‌ايد از درك آن اي مردمان

بنابراين خليفه ی خدا نيز مي‌تواند، هم نياز ابليسيان را برآورده سازد و قبله ی حاجاتشان باشد و هم خواسته ی مؤمنان و عارفان را برطرف نموده و پير مغانشان باشد.

 

سودابه نماد ابليس است

 

ابليس جزء ملائكه باشد يا نه در بحث ما چندان فرقي نمي‌كند؛ مهم اين است كه ابليس طبق فرموده ی قرآن به علت اين كه از دستور خداوند سرپيچي كرده و اطاعت امر خداوند نكرد، از مقام قرب حضرت حق با فرمان «فاخرج ان‍ّك م‍ِن الصاغرين» رانده شد.

ابليس پس از رانده شدنش سوگند ياد كرد كه نسل بشر را با وسوسه‌هايش از راه حق منحرف و به در كند. اين دشمن مبين انسان كه داراي اعوان و انصار زيادي است و مورد لعن هميشگي مردمان قرار گرفته است؛ از منظر عرفان مظهر اضلال حق است بنابراين وجود او در نظام هستي مايه ی كمال و سعادت است زيرا به كمال رسيدگان از فيض و بركت جنگ با شيطان به مقام قرب و كمال رسيده‌اند، چون «اگر شيطان خلق نمي‌شد وسوسه‌اي نمي‌بود و جنگ دروني وجود نمي‌داشت؛ در نتيجه سالكي به مقام مجاهد در مصاف اكبر نمي‌رسيد پس در كل نظام آفرينش وجود شيطان نيز رحمت است. گرچه همه ی ما موظف هستيم كه شيطان را لعن و رجم كنيم، او و پيروانش را اهل جهن‍ّم دانسته و از شر‌ّشان به خدا پناه ببريم»8. علاوه بر اين شيطان كليد شناخت گمرهان از رهروان راه حضرت معبود است و نبايد او را در نظام هستي موجودي زشت و بي خود دانست.

با توجه به مطالب مذكور و مطالب بعدي مي‌توان گفت سودابه مظهر و نماد ابليس است. سودابه دختر هامان است و نسل و نسبش به تازيان مي‌رسد. او در سرزمين گرم و آتش‌خيز عربستان، بزرگ شده است. بر اين پايه مجازاً مي‌توان گفت: نسب سودابه به آتش مي‌رسد، جالب اين كه طبق قرآن ابليس نيز مي‌گويد: «انا خير منه خلقتني م‍ِن نار و خلقته م‍ِن طين» من از انسان برتر و بهترم چون من از آتش آفريده شدم و او از گ‍ِل.

 

علاوه بر اين در داستان خلقت آدم(ع) اگر به تثليث خدا، انسان و، شيطان، دقيق بنگريم درمي‌يابيم كه در مرتبه ی بلنداي آن خداوند است كه نور مطلق است و در مرتبه ی فرودين انسان است كه از خاك و نفخه ی الهي‌است و در مرتبه ی مياني شيطان است كه از آتش است. يعني نه از جنس نور مطلق است و نه از جنس ماده‌اي كه جنس انسان است بلكه از جنس ثالثي است كه در مدار ارتباط انسان با خدا وارد شده است.

 

اين موضوع در داستان سياوش نيز ساري و جاري‌است چرا كه در مرتبه ی عالي كاووس است كه از سرزمين و پادشاه سرزمين نور و عشق است و در مرتبه ی داني سياوش است كه آميخته از ايران و توران است چرا كه از طرف مادر با گرسيوز و افراسياب نسبت دارد و از طرف پدر با ايرانيان پيوند دارد. در مرتبه ی اوسط سودابه است كه وارد مدار ارتباط سياوش با كاووس شده است چرا كه وي نه از ايرانيان است و نه از تورانيان.

 

هم چنين از ويژگي هاي ابليس اين است كه مكر و كيدش ضعيف است چنان كه در قرآن مي‌فرمايد: «ان‌ّ كيد الشيطان كان ضعيفا» . گويي بر همين اساس است كه كيد سودابه هم در دل سياوش كارگر نمي‌افتد بلكه ضعف كيدش آشكار و محسوس مي‌شود. و از ويژگي هاي اوست كه داراي قبيله و ذريه است چنان كه در سوره‌هاي اعراف و كهف در آيات 27 و 50 بدان اشاره شد، سودابه نيز از دختران كاووس به منزله ی قبيله و ذريه‌اش بهره جسته و آن ها را وسيله ی مكر خود قرار داده است تا بدان وسيله سياوش را به شبستان خود بكشاند، لذا به كاووس مي‌گويد:

فرستش به سوي شبستان خويش

بر‌ِ خواهران و فغستان خويش

بگويش كه اندر شبستان برو

بر‌ِ خواهران هر زمان نوبه‌نو

هم چنين بد نيست در نظر داشته باشيم وقتي كه خداوند تبارك و تعالي ـ با اين كه ابليس قسم خورد «فبعزتك لاغوين‍ّهم اجمعين الا عبادك منهم المخلصين» به عزتت قسم به جز بندگان مخل‍َصت همه را گمراه خواهم كرد ـ در جواب خواسته ی ابليس كه مي‌گويد: «رب فانظرني الي يوم يبعثون» پروردگارا پس مرا تا روز بعثت (قيامت) مهلت و طول عمر عطا فرما، به او مهلت مي‌دهد و مي‌فرمايد: «فانك من المنظرين الي يوم الوقت المعلوم» آري تو را مهلت خواهد بود تا به وقت معي‍ّن و روز معلوم. در داستان مذكور نيز وقتي كه گناه و مكر سودابه عيان و آشكار مي‌گردد، كاووس به بهانه‌هاي مختلف از قتل وي در مي‌گذرد.

اما اين كه چرا در ادب فارسي معمولاً زنان را نماد ابليس مي‌گيرند؟ چنان كه در داستان مورد بحث و در داستان ضحاك گرفته شده است، بايد عرض كنم دليل واضح و روشني كه مبتني بر تحقيق و پژوهش باشد در دست نيست، شايد به اين علت است كه روايت شده خداوند پس از رجم شيطان خطاب به او فرموده است: «ابزار نخجير تو زنان‌اند» و يا از آن جا ناشي شده كه قريش فرضشان اين بود كه فرشتگان دختران خدايند. با توجه به اين كه گروهي شيطان را از فرشتگان دانسته‌اند و يا تجربه‌هاي تاريخي از جمله منحرف شدن حضرت آدم به وسيله ی حوا (طبق بيان كتاب مقدس) و نفوذ و جاذبه ی قوي زنان در مردان موجب چنين بينش و نمادگزيني شده است. و الله اعلم.

هم چنين در اين جا لازم مي‌دانم اشاره كنم به اين كه اگر چه اين بخش از داستان سياوش تفاوت هاي بنيادين و اصولي با سرگذشت حضرت يوسف(ع) كه در كتاب مقدس و قرآن بيان شده است دارد، اما نكات مشترك آن ها هم در حد‌ّي هست كه به تطبيقش بيارزد.

 

آتش نماد عشق است

 

اگر چه در قديم مخصوصاً در ايران باستان سوگند يا «و‌َر‌َه» و آزمايش با آتش، مرسوم و داراي ارزش و اهميت ويژه‌اي بوده است به طوري كه نشان آن را «در بخش هاي گوناگون اوستا و ادبيات ديني زمان ساسانيان و آثار دوران پس از ساسانيان چون شاه نامه، ويس و رامين، سلامان و ابسال» به‌راحتي مي‌توان باز جست و گر چه اين عمل براي تمييز دادن بي‌گناه از گناه كار، طي تشريفاتي به اجرا در مي‌آمد، چنان كه در داستان سياوش حكايت از همين امر دارد، اما اين ظاهر داستان است و ناظر بر جنبه ی عادي (غير رمزي) داستان ليكن اگر از منظري عرفاني و رمزي به داستان بنگريم آتشي كه سياوش خرامان و شادان در آن مي‌رود نماد عشق الهي است.

سياوش دل به عشق سودابه نسپرده او عاشق حضرت حق است و بنابراين دل در گرو حقيقت و راستي دارد، و اين همان محبت خاص است كه صاحب مصباح الهدايه مي‌گويد: «[مقصود] از محبت خاص ميل روح به مشاهده ی جمال ذات [است] و محبت خاص، آفتابي [است] كه از افق ذات برآيد و ناري كه وجود را پالايش دهد.» و اين همان عشق است عشقي كه سراج گفت: «عشق آتش است، در سينه و دل عاشقان مشتعل گردد و هر چه مادون الله است همه را بسوزاند و خاكستر مي‌كند.» شكي نيست كه چنين عشقي را لطف دوست مي‌پسندد چنان كه براي حضرت ابراهيم(ع) پسنديد و آن چه در منظر نمروديان آتش بود، در باطن و حقيقت امر گلستان خليل الله گشت. همچنان كه سعدي نيز با اشاره به اين داستان مي‌گويد:

به تولا‌ّي تو در آتش محنت چو خليل

گوييا در چمن لاله و ريحان بودم

اين آتش، همان آتشي است كه عارف او را بر چشمه ی كوثري كه بي‌لطف دوست باشد ترجيح مي‌دهد و حافظ ‌وار مي‌گويد:

عاشقان را گر در آتش مي‌پسندد لطف دوست

تنگ‌چشمم گر نظر در چشمة كوثر كنم

سياوش نيز از منظر سودابه‌ها در آتش مي‌رود، غافل از آن كه،

چو بخشايش پاك‌يزدان بود

دم آتش و آب يكسان بود

اما در حقيقت سياوش به عرصه ی آتشي از محبت خاص پاي مي‌نهد تا اگر احياناً وسوسه‌هاي سودابه به‌طور خواسته يا ناخواسته به اندازه ی سر سوزني، دلش را لرزانده و گونه‌اش را به شرم سرخ كرده پالوده گردد. لذا خليل‌وار و رقص‌كنان در آتش عشق در مي‌آيد و عشق و ارادت نيك‌طلبان عالم را به خود معطوف مي‌دارد.

 

پيران، نماد نفس لوامه و عقل افراسياب است

 

«واژه ی عربي «العقل» كه به معناي «به هم بستن است» از ريشه ی عقال يعني زانوبند شتر اشتقاق يافته است، در حقيقت همان گونه كه عقال شتر را از حركت باز مي‌دارد عقل نيز انسان را از عمل زشت و ناروا باز مي‌دارد و بر اين اساس سعادت و نيك‌بختي به انسان روي مي‌آورد چنان كه حضرت سليمان(ع) فرموده است «هر كه در كلام تعقل كند سعادتمند خواهد شد.» عقل است كه انسان را از افتادن به دام ظلمت، ضلالت و هلاكت باز مي‌دارد چرا كه به گفته ی سلیمان نبي(ع) «عقل براي صاحبش چشمه ی حيات است» بنابراين اگر انساني از عقل تهي باشد دلش سست و نامستحكم گردد، چنان كه سليمان حكمت فرمود: «دل احمقان مستحكم نيست» و آن‌گاه كه دل سست شد روي به ويراني مي‌نهد و خانه ی اشباح و شياطين مي‌گردد؛ و آن دل كه خانه ی اشباح و شياطين شد ديگر قادر نخواهد بود كه در مقابل زشتي ها مقاومت كند.

در روايات اسلامي از عقل تعبير به «حجت باطن» شده است و نيز گفته شده، عقل بهترين چيزي است كه در ميان مردم قسمت شده، خواب عاقل از شب‌بيداري جاهل به مراتب بهتر و افضل است.

با توجه به مطالب فوق از منظر عرفان در داستان مذكور پيران نماد عقل و نفس لوامه ی افراسياب است. به همين دليل پيران از ابتداي برخوردش با سياوش كه نماد نفس زكيه، راستي، درستي و حقيقت است با كمال احترام و بزرگواري تا مي‌كند. چون به قول مولوي :

مت‍ّحد جان هاي شيران خداست

پيران وقتي سياوش را مي‌بيند به احترامش از اسب پياده مي‌شود و به استقبال سياوش مي‌شتابد.

بشد تيز و بگرفتش اندر كنار

بپرسيدش از شهر و از شهريار

بدو گفت كاي پهلوان سپاه

چرا رنجه كردي روان را به راه؟

همه بر دل انديشه ب‍ُد از نخست

كه بيند دو چشمم تو را تندرست

ببوسيد پيران سر و پاي اوي

همان خوب‌چهر دلاراي اوي

همي‌گفت با كردگار جهان

كه اي آگه از آشكار و نهان

چو ديدم تو را روشن و تندرست

نيايش كنم پيش يزدان نخست

هم چنين وي سياوش را دل داري مي‌دهد و مي‌گويد:

تو را چون پدر باشد افراسياب

مهان بنده باشند ازين روي آب

مرا هست پيوسته بيش از هزار

پرستندگان‌اند با گوشوار

همه گنج من سر به سر پيش توست

تو جاويد و شادان‌دل و تندرست

تو بي‌كام دل هيچ دم بر مزن

تو را بنده باشد چه مرد و چه زن

مرا گر پذيري تو با پير سر

ز بهر پرستش ببندم كمر

بر همين اساس است كه سياوش با وي به مشورت مي‌پردازد و به سخنانش عمل مي‌كند. چرا كه هميشه رسم بر اين بوده كه عاقلان، دانايان و پيران كه از عقل و تجربه برخوردار بوده‌اند مورد مشورت و احترام ديگران قرار گرفته و به نظر و گفتار آن ها عمل گردد. در اين جا نيز سياوش در ادامه ی سخنان پيران به روايت شاهنامه:

چنين داد پاسخ سياوش بدوي

كه اي پير پاكيزه و راست گوي

خنيده به گيتي به مهر و وفا

ز آهرمني دور و دور از جفا

گر ايدون كه با من تو پيمان كني

بدانم كه پيمان من نشكني

بسازم بر اين بوم آرامگاه

به مهر و وفاي تو اي نيك خواه

گر از بودن ايدر، مرا نيكوي‌ست

برين كردة خود نبايد گريست

و گر نيست، فرماي تا بگذرم

نمايي ره‌ِ كشور ديگرم

در جواب سياوش پيران مي‌گويد:

مرا بي‌نيازي است از هر كسي

نهفته جز اين نيز دارم بسي

فداي تو بادا همه هر چه هست

گر ايدر كني تو به شادي نشست

پذيرفتم اكنون ز يزدان تو را

به رأي و دل هوشمندان تو را

پذيرفتم از پاك يزدان كه من

پرستنده باشم به جان و به تن

نمانم كه يابي ز بدها گزند

نداند كسي راز چرخ بلند

نيز بر اين پايه است كه تا پيران به همراه سياوش و افراسياب است سياوش از گزند افراسياب و سپاهيانش در امان است اما وقتي كه افراسياب او را از خود دور مي‌كند و گرسيوز را به نزد خود مي‌خواند گرسيوز كه نماد نفس ام‍ّاره است با دسيسه‌ها و وسوسه‌هايش افراسياب را بر ضد سياوش مي‌شوراند.

 

گرسيوز نماد نفس ام‍ّارة افراسياب است

 

در بحثي كه گذشت گفته شد پيران نماد عقل افراسياب است لذا وقتي كه افراسياب پيران را از خود دور مي‌كند گرسيوز جاي آن را مي‌گيرد. بنابراين چنان كه گفته‌اند: «ديو چو بيرون رود فرشته در آيد» عقل هم چو بيرون رود، جهل و خشم و كينه درآيد چرا كه به گفته ی سليمان نبي(ع) «عقل انسان خشم او را نگاه مي‌دارد»

البته بهتر آن كه بگويم عقل چون از عرصه ی ذهن انساني رخت بربندد، بي‌بند و باري، هرج و مرج و ددمنشي در روح و روان انسان حاكم و فرمان روا مي‌شود، مگر نه اين است كه به فرموده ی افلاطون «قانون و هنر فرزند عقل‌اند»

بر اين اساس بايد گفت: گرسيوز نماد نفس است و مقصود از نفس «جامع قوه ی غضب و شهوت در انسان است. چنان كه اين معنا بيش تر در اهل تصو‌ّف به كار مي‌رود، زيرا آنان از نفس، اصل جامع صفات مذمومه ی انسان را اراده مي‌كنند و مي‌گويند، با نفس مجاهده كرد و آن را شكست، و بدين معني اشاره مي‌كند قول [پيامبر اسلام(ص)] كه فرمود: «اعدي‌ عدوك نفسك ال‍ّتي بين جنبيك» دشمن‌ترين دشمنان تو نفسي است كه بين دو پهلويت قرار دارد.

ابن عربي بر آن است «نفس داراي نقص و كمال است، كمالش به علم و عقل و نقصش به جهل و شهوت است و همان گونه كه كاستي ماه گاه عل‍ّتش كسوف زمين كه فرودين جهان است همچنين كاستي و نقص نفس ارتكاب شهوات است كه جايگاهش پايين‌ترين مكان است [چون] همان طور كه زمين با نور خورشيد روشن مي‌شود همچنين اجسام با نور روح روشن و تابان مي‌شود.» اين سخن كاملاً مطابق با مدعاي نگارنده است.

هم چنين است سخن جنيد كه گفته است «النفس الام‍ّاره بالسوء هي الد‌ّاعيه الي المهالك المعينة للاعداء الم‍ّتبعة للاهواء المغموسة في البلاء المت‍ّهمه باصناف‌ِ الاسواء». نفس ام‍ّاره، نفسي است كشاننده ی آدمي به مهلكه‌ها، ياور دشمنان، پيرو هواها و هوس ها، گرفتار بلا و متهم به انواع بدي است.

گرسيوز هم دقيقاً بر اين پايه عمل مي‌نمايد او كه نماد نفس ام‍ّاره است به نزد افراسياب مي‌آيد و در خلوت با وي شروع مي‌كند به وسوسه كردن،

بدو گفت گرسيوز اي شهريار

سياوش از آن شد كه ديدي تو پار

هم چنين

بدو گفت گرسيوز اي شهريار

مگير اين چنين كار پرمايه، خوار

از ايدر گر او سوي ايران شود

بر و بوم ما پاك ويران شود

هر آن‌گه كه بيگانه شد خويش‌ِ تو

بدانست راز كم و بيش تو

از او خويشتن را نگهدار باش

شب و روز بيدار و هشيار باش

بر‌ِ شاه رفتي زمان تا زمان

ب‍َدانديش گرسيوز بدگمان

ز هر گونه رنگ اندر آميختي

دل شاه توران بر انگيختي

چنين تا برآمد برين روزگار

پر از درد و كين شد دل شهريار

حتي اين كه «اهل معاني گفته‌اند: ظلم نفس را سه روي است: يكي آن كه بر نفس و ذات خود جنايت كند، چنان كه از وي در نگذرد. ديگر آن كه بر خويشان و نزديكان جنايت كند. سوم آن كه بر ديگري ظلم كند و وبال آن ظلم به وي بازگردد.» با آن چه نگارنده ادعا كرده كاملاً مطابق است چرا كه گرسيوز، هم به نفس و ذات خود جنايت كرده و هم بر خويشان خود كه از جمله ی آن ها افراسياب و فرنگيس باشد هم بر ديگري كه سياوش باشد و هم اين كه آثار و وبال اين ظلم بر وي بازگشته و چون آتشي دامن گيرش شده است.

 

سياوش با تسليم خود به سپاه توران در حقيقت به مي سجاده رنگين كرده است

 

طبق بيان شاه نامه، كاووس بر جنگ اصرار و پافشاري مي‌كند و مي‌گويد:

تو شو كينه و تاختن را بساز

از اين در مگردان سخن ها دراز

چو تو ساز جنگ و شبيخون كني

زمين را ز خون رود جيحون كني

اما سياوش كه بر خلاف نظر او مي‌انديشد تسليم تورانيان مي‌گردد. حال نكته اين جاست كه اگر پرسيده شود، از منظر عرفان كاووس كه نماد قطب و پير مغان است؛ چرا با اصرار و پافشاري بر جنگ با تورانيان باعث شد كه سياوش تسليم سپاه افراسياب گردد و نهايتاً به دست آن ها به قتل برسد؟

راستي چرا؟ آيا سياوش نمي‌توانست از مقام فرماندهي و وليعهدي خود استفاده كند و سپاه تحت امرش را به مخالفت با امر شاه (كاووس) تحريك كند و يا حداقل مقاومتي از خود نشان دهد؟ آيا او و سپاهيانش آن قدر ضعيف و ناتوان بودند كه حتي قادر به گفتن يك «نه» در مقابل امر شاه نبودند؟ يا اين كه موضوع چيز ديگري‌ست؟!

حال اين كه اتفاقاً از نظر نگارنده اوج نكته ی عرفاني داستان همين جاست زيرا فرمان و اصرار كاووس براي آن كه سياوش از نظر خود صرف نظر نكند و از تصميمي كه گرفته پشيمان نشود بيان شده چرا كه او دريافته سياوش بر خلاف نظر او مي‌انديشد بنابراين تسليم تورانيان خواهد شد.

كاووس بر حسب اين كه نماد قطب است، از طريق شهود و تجربه دريافته كه سياوش براي رسيدن به مقام فناي في‌الله بايد به توران كه نماد مهد ظلمت و تاريكي است برود. چون وي مي‌داند كه آب حيوان هم به تاريكي در است. به همين علت است كه سياوش بدون چون و چرا حاضر مي‌شود تسليم سپاه افراسياب شود و به توران رود.

در حقيقت و باطن امر، از منظر عرفان سياوش طبق خواسته باطني كاووس عمل كرده است چنان كه استاد سخن حافظ فرموده:

به مي سجاده رنگين كن گرت پير مغان گويد

كه سالك بي‌خبر نبود ز راه و رسم منزل ها

بنابراين سياوش با رفتن خود، در حقيقت به دستور قطب «به مي سجاده رنگين» كرده است اگرچه اين امر به ظاهر خلاف حكم شرع و بيان شارع مقدس و مرجع است اما به قول عبرت ناييني:

تا كه بر مقصدشان راهزنان ره نبرند

رهروان نعل در اين مرحله وارون زده‌اند

سياوش كه نماد نفس زكي‍ّه است، خوب مي‌داند و به وضوح دريافته كه در منزل جانانش كه (رستم و كاووس) باشند؛ جاي امن آسايش نيست «چون هر دم / جرس فرياد مي‌دارد كه بربنديد محمل ها» آري سياوش به آواز و دراي جرس از پدر و مربي و به تعبير ديگر پيرو قطب عالم يعني رستم و كاووس جدا مي‌شود و با بار محمل ها به توران مي‌رود، در آن جا جاي خالي اين دو را دو زن به نام هاي جريره و فرنگيس پر مي‌كنند. اين دو اگر چه عارف و پيرو قطب نيستند، اما عامه ی مردم مي‌دانند كه زنان نماد و سمبل مهر و عاطفه‌اند. سياوش نيز در اين ديار ظلماني كه گرفتار درد فراق و هجران پدر و مربي و... هم هست بيش از هر چيزي نيازمند مهر و محب‍ّت و عاطفه است لذا اين دو زن مهربان براي سياوش به منزله ی دو بال كيهاني‌است كه او را در مسير صعود به آسمان بي‌كران عشق و فناي في‌الله ياري مي‌رسانند.

 

شهر و دژي كه سياوش مي‌سازد نماد و تجسم پاداش اعمال و انديشة نيك اوست

 

حكيم ابوالقاسم فردوسي در قسمتي از داستان سياوش مي‌فرمايد: افراسياب قسمتي از زمين توران را به سياوش بخشيد و به او فرمان داد تا در آن جا رفته شهري براي خود بنا كند، سياوش نيز با پذيرفتن اين امر به آن سرزمين رفته و در آن جا مشغول به كار شد و:

كنون بشنو از گنگ دژ، داستان

بر اين داستان باش هم‌داستان

كه چون گنگ دژ در جهان جاي نيست

بر آنسان زميني دلاراي نيست

كه آن را سياوش برآورده بود

بسي اندرون رنج ها برده بود

بسي رنج برد اندر آن جايگاه

ز بهر بزرگي و تخت و كلاه

بنا كرد جايي چنان دل گشاي

يكي شارسان اندر آن خوب جاي

بدو كاخ و ايوان و ميدان بساخت

درختان بسيارش اندر نشاخت

بسازيد جاي چنان چون بهشت

گل و سنبل و نرگس و لاله كشت

 

بيارست شهري ز كاخ بلند

ز پاليز و از گلشن ارجمند

بايوان نگاريد چندين نگار

ز شاهان و از بزم و از كارزار

نگار سرگاه كاووس شاه

نبشتند با ياره و گرز و گاه

بر تخت او رستم پيلتن

همان زال و گودرز و آن انجمن

ز ديگر سو افراسياب و سپاه

چو پيران و گرسيوز كينه‌خواه

به ايران و توران بر داستان

شد آن شهر خرم يكي داستان

به هر گوشه‌اي گنبدي ساختند

سرش را به ابر اندر افراختند

سياوخش گردش نهادند نام

همه مردمان ز آن بدل شادكام

از منظر عرفان آن چه در اين ابيات آمده نماد و تجس‍ّم عيني علم و هنر و اعمال نيك سياوش است. مثال آن چه پيامبر(ص) درباره ی كلمه ی توحيد فرموده‌:

«پيامبر اسلام(ص) فرمود : م‍َن قال لااله‌الا‌الله غرست له شجره في الجن‍ّه م‍ِن ياقوته‌ٍ حمراء منبتها في مسك ابيض، احلي م‍ِن العسل و اشد‌ّ بياضاً م‍ِن الثلج و اطيب ريحاً م‍ِن المسك فيها امثال ثدي‌ّ الابكار تعلو عن سبعين حل‍ّه» رسول گرامي اسلام(ص) فرمود: آن كه لااله‌الا‌الله گويد: برايش درختي در بهشت كاشته شود سرخ‌تر از ياقوت كه ريشه ی آن در مشك سفيد باشد و (محصولش) شيرين‌تر از عسل، سفيدتر از برف، خوش بوتر از مشك، و در آن درخت است مانند پستان هاي دوشيز ‌گان كه در زير هفتاد پيراهن برآمده باشد.

سياوش با تحمل رنج و درد فراق و سفر، دانش و تجربه‌اي كسب مي‌كند كه او را در سلوك، به مقام مطمئن مي‌رساند. از طرف ديگر همين دانش و حكمت مكسوب او را به اعمال و كردار نيك ترغيب مي‌كند. با توجه به اين كه در نزد رستم نيز كسب معنويت و معرفت كرده است لذا او با عمل و كردار نيك خود، دل همگان را شادكام و خوش حال مي‌سازد.

حتي آثار گوناگون و رنگارنگ شهر كنايه از گستردگي صفات و كارهاي نيك اوست. به تعبير ديگر اين كاخ و شهر نمادي ملموس از بهشت و جايگاه ابدي اوست كه از درون او متجلي شده است و او به شهود آن را درك مي‌كند.

اصلاً هويدا كردن نيكي ها يكي از علل كشته شدن وي است. مگر نه اين است كه رابعه هشدار داده و گفته است: «اكتموا حسنا تكم كما تكتمون سي‍ّأيكم» نيكي هاي خود را پنهان داريد همچنان كه بدي هاي خود را پوشيده مي‌داريد. و مگر غير از اين است كه حافظ شيرازي فرموده است:

گفت آن يار كزو گشت سر‌ِ دار بلند

جرمش اين بود كه اسرار هويدا مي‌كرد

 

آن چه رستم به سياوش آموخت نماد معنويت و معرفت بود

 

به نظر نگارنده قابل توجه‌ترين نكته ی داستان سياوش مسائلي است كه رستم (پير سياوش) به سياوش آموخته است و آن عبارت است از:

سواري و تير و كمان و كمند

عنان و ركاب و چه و چون و چند

اگر در اين بيت دقت شود معلوم مي‌شود كه موضوعات آن به دو قسمت قابل تفكيك است:

الف ـ سواري، تير، كمان، كمند، عنان و ركاب.

ب ـ چه و چون و چند.

شكي نيست كه موارد الف از جمله لوازم و آلات جنگي و دفاعي مي‌باشد چرا كه مهارت در سواركاري، مركب، كمند و كمان، تير و سنان براي به زانو درآوردن خصم بيروني به كار مي‌رود، كه از منظر عرفان نماد دعا و نيايش است كه از مقوله ی معنويت به شمار مي‌رود و براي به زانو درآوردن خصم درون و جهاد اكبر است،2 و اما چه و چون و چند، خلاصه ی سه اصطلاح فلسفي است كه از مقولات معرفت به شمار مي‌رود چرا كه فهم اين واژگان (كه در كل به كيفي‍ّت و كمي‍ّت مربوط مي‌شوند) در حقيقت انسان را با چيستي، چگونگي، چرايي، چه طور و چه ساني ها آشنا مي‌سازد كه در حيطه ی فلسفه مورد كنكاش و پژوهش قرار مي‌گيرد. بنابراين رستم به سياوش معنويت و معرفت آموخته است و پيداست كه معنويت و معرفت چون دو بال ملكوتي است كه انسان را به سرچشمه ی نور و حقيقت مي‌رساند.

 

پر سياوشان نماد جاودانگي سياوش است

 

سياوش كه به دراي جرس منزل جانانش را ترك كرد، از كنگره ی عرش صفير دعوت حق را مي‌شنيد، او مطمئن شده بود، او مي‌شنيد كه از عرش صدايش مي‌زنند: «يا ايتها الن‍ّفس المطمئنه ارجعي الي ربك راضيهً مرضيه فادخلي في عبادي و ادخلي جنتي»

او در سايه‌سار معرفت و معنويت باليده بود. او سال ها گرماي آفتاب عشق و سرماي شب هاي زمستان فراق را چشيده بود و حال چون ميوه ی رسيده بر شاخه ی طبيعت قرار گرفته و آماده ی چيدن بود كه دست غيب آمد و از شاخه جدايش كرد. تو مي‌گويي سياوش بي‌گناه بود؟! نه بي‌گناه نبود، گناه او رسيدن بود، گناه او عشق ورزيدن بود، گناه او گناه عارفانه بود،مهم‌تر از همه گناه او بي‌گناهي بود و

بي‌گناهي كم گناهي نيست در ديوان عشق

يوسف از دامان پاك سوي زندان مي‌رود

آري او خود يوسفي بود كه زندان توران را تحمل كرد و اكنون وقت آن بود كه پادشاه بي‌منتهاي عشق آزادش كند. و او آزاد مي‌شود، آزادي او فناي در حق و حقيقت است. آزادي او بقاي در دولت عشق و رحمت است بنابراين پرسياوشان نماد و سمبل بقاي اوست. نماد جاودانگي و بي‌كرانگي اوست. پر سياوشان فقط گياهي نيست «كه بر روي ديوارهاي قديمي و كهنه و صخره‌هاي بلند كوه ها و گاه در داخل چاه ها مي‌رويد»و جهت درمان تعدادي از دردها مورد توجه مردمان قرار گرفته است، پر سياوشان نماد جاري شدن عشق سياوش در جان و دل عالم است. پر سياوشان نماد شكسته شدن حصار تن خاكي و طيران روح انساني سياوش است.

طيران مرغ ديدي، تو ز پاي‌بند شهوت

به در آي تا ببيني طيران آدميت

 

به قلم : یدالله قائم پناه

گروه زبان و ادبیات فارسی شهرستان آباده

+ نوشته شده توسط یزدانی در شنبه بیست و هشتم مهر 1386 و ساعت 20:57 |
 

درود بر همگی همکاران گرامی

       برآنیم  که در این  تارنگار اگر نکته ی خاص و مبهمی مربوط به دروس ادبیات و زبان فارسی به ذهنمان رسید در این جا بنگاریم . بسیار خوشحال میشویم که از نظرات  ارزشمند دیگر دوستان در این زمینه آگاه شویم .

      نگارنده  در هنگام تدریس درس رستم و اسفندیار از ادبیات سوم انسانی به نکاتی برخوردم که آنها را بیان میکنم.

1    - درشرح بیت « کمان را به زه کرد و آن تیر گز       که پیکانش را داده بود آب رز» چند نکته وجود دارد:

       الف: در معنی واژه ی "گز"  در بخش واژه نامه ی پایان کتاب آمده است که: نوعی تیر بی پر و پیکان که دو سر آن باریک و میانش ضخیم است.

در بیان نادرستی این معنی باید گفت که اولا اضافه ی گز به تیر اضافه ی بیان جنس است و دراین جا فقط منظور جنس تیر است که از درخت گز می باشد و گز چنانکه گفته اند: درختچه ایست که بیشتر در کنار رود ها میروید. بوته ی محلی سیستان است و هم اکنون هم در آن منطقه دیده می شود. در کتابهای قدیم به سختی چوب گز هم اشاره شده است  و آن را برای ساختن تیر مناسب می دانسته اند.

دوم اینکه بی توجهی مولفان محترم به مصراع دوم  بیت تعجب آور است  زیرا در مصراع دوم به گونه ی بسیار آشکار ازپیکان دار بودن تیر سخن رفته است.

 

     2 -  واژه ی "رز" در این بیت به معنی زهر آمده است . اگر چه دهخدا هم همین بیت را به عنوان شاهد مثال برای همین معنی آورده است اما نظر بعضی از پژوهشگران برجسته ی شاهنامه چیز دیگری است.

دکتر حسن انوری می گوید :« بعضی آب رز را  زهر معنی کرد ه اند که بی اساس است . اما چرا باید پیکان کشنده ی اسفندیار را در شراب پرورد؟ جواب اطمینان بخشی نیست. شاید بتوان گفت  که این نیز جزیی از تمهید مرموزی است که فضای داستان را آکنده است و می توان  ماجرا را مربوط به این دانست که انگور و آب انگور در ادبیات باستانی ما و نیز در جهان،ماده ی  رمز آلودی بوده و دو خاصیت متعارض زندگی بخش و مرگ آور به آن بخشیده است»( داستان رستم و اسفندیار پیام نور حسن انوری ) البته آقای دکتر انوری این مطالب را از کتاب داستان داستانها اثر دکتر محمد علی اسلامی ندوشن گرفته اند.

آقای دکتر محمد جعفر یاحقی نیز در کتاب بهین نامه ی باستان آب رز را در این بیت همان شراب دانسته اند که رازناک است.

    البته به نظر من از آنجا که فردوسی  در چند بیت قبل نیز می گوید:

چو ببرید رستم تن شاخ گز            بیامد ز دریا به ایوان و رز

و می دانیم  رز به معنی درخت انگور است که در این جا مجازا معنی باغ میدهد. مسلما وقتی رستم در کاخ خود باغی پر از انگور دارد و دقیقا زمانی فردوسی به آن اشاره می کند که رستم شاخه ی گز را بریده و به خانه آورده است نمی توانیم معنی دوم را بی ارتباط بدانیم .

در شاهنامه سخن از رز به معنی درخت انگور و باغ انگور زیاد است.

    3- در خودآزمایی درس آمده است: "بپیچم" و"بپیچاند" در بیت زیر چه مفهومی دارد؟

که چندین بپیچم که اسفندیار      مگر سربپیچاند از کارزار

 

درست آنست که بگوییم بپیچانم و« سر بپیچاند»  چه مفهومی دارد؟ زیرا سرپیچاندن به معنی منصرف شدن است نه پیچاندن!

 با تشکر از ادبیات کازرون

+ نوشته شده توسط یزدانی در شنبه بیست و هشتم مهر 1386 و ساعت 20:54 |

 

قيدهاي مشترك

اسم هاي مشترك با قيد

صفت هاي مشترك با قيد

اسم هاي بي نشانه

اسم هاي نشانه داريا متمم هاي قيدي

 

اين موارد بيشترازديگرصفت ها به صورت قيدي به كار مي روند

شب

امشب

روز

امروز

ديروز

امسال

پارسال

صبح

ظهر

بعدازظهر

عصر

نصفه شب

جمعه

حالا

الان

زمستان

زير

رو

جلو

تابستان

مهرماه

آبان ماه

عيد

نوروز

عقب

پشت

بالا

پايين

«دومورداخير صفت هم مي توانند باشند»

كنار

نزديك

«دومورداخير بين قيدوصفت واسم مشترك هستند»

 

درخانه

درمدرسه

بادوستم

براي او

ازخانه

بردرس

و......

زيبا

خوب

زياد

كمي

اين طور

اين همه

سرسري

سربسته

صميمانه

سالانه

هرساله

دوماهه

حضوري

به اين سختي

اسم/صفت+انه

اسم/صفت/وار

صفت پيشين+اسم+ه

روزانه

شبانه

ماهانه

مردوار

ديوانه وار

معلّم وار

علي وار

هرروزه

همه روزه

يك روزه

دوماهه

 

 

قيدهاي مختص بي نشانه

1-هرگز

2-هيچ گاه

3-هيچ وقت

4-گاهي

5-هميشه

6-همواره

7-ناگاه

8-ناگهان

9-بي درنگ

10-اكنون

11-زود

12-همچنان

13-گويي

14-گويا

15-مثل اينكه«يعني:انگار»

16-بي گمان

17-بي شك«يعني:مطمئنأ»

18-البته

19-خواهي نخواهي

20-خواه ناخواه

21-لابد

22-كم وبيش

23-چندان

24-نه چندان

 

25-بارها

26-باز«دوباره»

27-آيا

28-چرا

28-آري

29-بله

30-خير

31-نه خير

32-فقط

33-تنها«درمعني فقط»

34-نيز

35-هم«درمعني:نيز»

36-حتّي

37-بالاخره

38-متأسفانه

39-خوشبختانه

40-بدبختانه

41-لااقل

42-في الواقع

43-حتي الامكان

 

 

قيدهاي مختص نشانه دار

قيدهايپيشوندي

به+صفت+ي

به+اسم

به +صفت پيشين+اسم

به+اسم+ي

به+طور+صفت پسين+ي

ديگرپيشوندها+

اسم

به خوبي

به كندي

به نرمي

به زودي

به تازگي

به روشني

به گرمي

به سردي

به راستي

به سرعت

به شتاب

به ظاهر

به اجمال

به تقريب

به ضرورت

به زحمت

به نوبت

به جرئت

به شدّت

به خصوص

به ويژه

به ناچار

به اين شكل

به اين صورت

به اين طريق

به اين ترتيب«وقتي به معني بنابراين باشد پيوند وابسته ساز است.»

به هيچ صورت

به هيچ وجه

به هيچ شكل

به اين اندازه

به همين اندازه

به آن اندازه

به همان اندازه

به چه شكل

به چه شكلي

به چه صورت

به چه طريق

به بهترين شكل

به بهترين وجه

به كامل ترين صورت

به بدترين شكل

 

به قدري

به اندازه اي

به شكلي

به نحوي

 

 

به طوركلي

به طورنسبي

به طورضمني

به طورتجربي

به طوردقيق

به طوردقيقي

به طوررضايت بخشي

توضيحات«مي توان به جاي «طور»ازكلمات« شكل،صورت،نحو»هم استفاده كرد.

 

 

 

ازقضا

ازنو

درجا

درواقع

دراصل

تاحدودي

تاحدّي

تااندازه اي

تابه حال

تاكنون

براي هميشه

قيدهاي مختص نشانه دار

قيدهاي تنوين دار

قيدهاي دوتايي

قيدهايي كه تكرار را مي رسانند

قيدهايي كه به حالت اشاره دارند

احتمالأ

احيانأ

اتفاقأ

تصادفأ

حتمأ

مسلمأ

يقينأ

اصلأ

كلأ

جدأ

كاملأ

تقريبأ

نسبتأ

اشتباهأ

عمدأ

حقيقتأ

خصوصأ

ظاهرأ

فعلأ

بعدأ

نهايتأ

دائمأ

كتبأ

شفاهأ

حضورأ

 

كم كم

رفته رفته

تندتند

شمرده شمرده

جويده جويده

دُرسته دُرسته

گرم گرم

تازه تازه

خيره خيره

دانه دانه

مشت مشت

دسته دسته

گروه گروه

يكي يكي

 

 

دو به دو

دوش به دوش

خانه به خانه

روز به روز

خود به خود

 

تنهايِ تنها

فوريِ فوري

توضيحات:دربرخي از موارد بعضي ازاين قيدها به صورت صفت هم به كار مي روند.

مانند:شمرده شمرده

شانه به شانه

يك روزدرميان

دوسال درميان

سه ماه درميان

سالي دوماه

هفته اي يك روز

روزي دوبار

روزي سه هكتار

دوباردرروز

صدكيلومتردرساعت

سه كيلودرماه

اسم +بن مضارع+ان

خنده كنان

گريه كنان

ناله كنان

زوزه كشان

فريادكشان

تكبيرگويان

اشك ريزان

 

 

اقسام حروف اضافه از نظر ساختمان

حروف اضافه ساده

حروف اضافه مركب

حرف اضافه

توضيحات

به+اسم+ ِ

از+اسم+ ِ

بر+اسم+ ِ

با+اسم+ ِ

در+اسم+ ِ

اسم/صفت+حرف اضافه ساده

به

از

با

بي

بدونِ

جز

برايِ

الّا

مگر

 

 

 

تا

 

 

 

 

مانندِ

مثلِ

 

چون

 

 

 

 

در

الي

 

 

 

 

 

 

 

 

 

درمعني پرسش قيد مختص است.

 

گاهي پيوند وابسته ساز وگاهي شبه جمله است وفقط وقتي فاصله ي مكاني يا زماني را برساند حرف اضافه محسوب مي شود.

 

 

 

 

چون و همچون اگردرمعني مثل ومانند باشند حرف اضافه محسوب مي شوند و درمعني وقتي كه پيوند وابسته ساز است.

به همراهِ

به دنبالِ

به علّتِ

به دليلِ

به خاطرِ

به منظورِ

به عنوانِ

به منزله يِ

به علاوه يِ

به اضافه يِ

به استثنايِ

به غيرِ

به وسيله يِ

 به مجّردِ

به صرفِ

به شرطِ

به رغمِ

به ضررِ

به سودِ

به جايِ

 

ازنظرِ

ازلحاظِ(اين دو معمولأباقيد به كار ميروند ازنظردرسي،ازلحاظِ جسماني)

ازحيثِ

ازرويِ

ازسرِ

ازقبيلِ

ازجهتِ

 

 

 

 

براثرِ

براساسِ

برپايه يِ

برطبقِ

برحسبِ

برخلافِ

برضّدِ(عليرغم

 

باوجودِ

بااحتسابِ

باحسابِ

دربابِ

درباره يِ

درخصوصِ

درموردِ

«اين چهارمورد همراه با متمّم مي آيند.»

درضمنِ

درطيِّ

درظرفِ

درحدودِ

غيراز

جدااز

گذشته از

علاوه بر

راجع به

نسبت به

بنا به(بر

 

برداشت از :

 
+ نوشته شده توسط یزدانی در چهارشنبه یازدهم مهر 1386 و ساعت 13:13 |


Powered By
BLOGFA.COM