تبليغاتX
ادبیات - «كوچه باغِ شقايـق»
 

«به نام مهربان ترين مهربان ها كه محبتش تكيه گاه وجودم است»

«من سرِ منزلِ خورشيد نه خود بُردم راه
ذره اي بودم و مهر تو مرا بالا برُد»
                                            «علامه طباطبايي»
                                      «كوچه باغِ شقايـق»
محبت اوجِ هر زيبايي است و طلبيدن به هنگام نياز، صميميت همچو باران

 بخشنده است و عشق چون بادباني در كشتيِ

زندگي ست كه انسان را به حركت در مي آورد و او را به فردا

مي سپارد و خدمت كردن
 به دوست، چون سدّي استوار در برابر مشكلات و سختي هاي زندگي و رنج هاي تنهايي ست كه هيچ گاه
 سست نمي شود و هيچ مشكلي ديوارِ محكمِ اين صداقت را

خراب نمي كند.
«اگر غفلت نهان در سنگ خارا مي كند ما را
جوانمرد است دردِ عشق، پيدا مي كند مارا»
«صائب»
مهتاب عشقم به پلك هايِ سربيِ شبي دل داده كه در آن زيبايي،

كودكانمان از آغاز زندگي، فقط گرميِ محبّت را بچشند و اين دنيا را

عاشق خود بدانند، بايد به آنها بياموزيم كه گنجِ عشق و صميميّت

را
قدر بدانند و خود را موظف كنند كه شادي ملّت را به هيچ بهاي سنگيني نفروشند پس، تا زماني كه عشق و صفا در دلِ آنها

مي جوشد خود را نيازمندِ هيچ قدرتي نبينند. زيرا:
بر شاليزارِ زيباي عشق قدم گذاشته اند و در اقيانوسِ

لايتناهيِ نعمت حق، غوطه ورند.
بياييد به گندم زارِ لذت هاي خود برويم، جايي كه لبخندِ شهدِ عاشقان، شب را به سپيده برساند و
عطرِ دلنوازِ زندگي، مردم را به كار و فعاليتِ خود و شاديِ همنوعانش دلگرم كند و قلب مهر آگين آنها را
 بر فراز قلهِ سپهر به پرواز درآورد.
يك رنگي و عشق و صميميت است كه بخششش چون

آفتابِ فروزان، لطافتش چون نسيمِ باد، پاكي اش چون باران و

زيبايي اش فراتر از گلستانِ خيالِ من است.
دوست دارم به آن شهري سفر كنم كه از پيچكِ غم تهي و

از رقصِ صميميّت سرشار باشد، آنجا كه ابرهايِ آسمانِ زندگي

اشك هاي محبّت را به پاي شقايق هايِ سرخ بريزند و مردماني در جامعه حضور
 پيدا كنند كه قلب هايشان را در چشمه سارِ صفا و

يكدلي شست و شو دهند و كينه و دشمني را بر زمين بكوبند شايد به جايِ آن، كسي تخمِ مهرورزي بكارد تا بر 

   دبیرستان نمونه دولتی نرجس

سعیده علوی


 

+ نوشته شده توسط مهتاب یزدانی در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386 و ساعت 10:22 |


Powered By
BLOGFA.COM